رسول خدا فرمودند : عبد الله مرد خوبي است، اگر تهجد بخواند. (1) عبد الله بن عمر پس از اينكه اين  حرف را از پيامبر شنيد بجز اندكي از شب را نمي خوابيد، ايشان از جمله كساني است كه در زير درخت با پيامبر اسلام  ـ صلی الله علیه و سلم ـ بيعت كردند و از جمله كساني است كه اين قول الله تعالي «  لَّقَدْ رَ‌ضِيَ اللَّـهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَ‌ةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَأَثَابَهُمْ فَتْحًا قَرِ‌يبًا . وَمَغَانِمَ كَثِيرَ‌ةً يَأْخُذُونَهَا  وَكَانَ اللَّـهُ عَزِيزًا حَكِيمًا (2)» در شأن آنها نازل شد .
پس از وفات پيامبر اكرم  ـ صلی الله علیه و سلم ـ ابن عمر ـ رضی الله عنه ـ خبر گيري از اين درخت را بر خود لازم گرفت و همواره آن را آبياري مي كرد تا خشك نشود و از بين نرود . ايشان علم سودمند زيادي را از پيامبر و ياران بزرگوارش روايت كرد و يكي از فقهاء مسلمانان گرديد و در حالي كه كودك كم سن وسالي بود ايمان آورد و خواست در جهاد شركت كند اما پيامبر اكرم او را از اين كار منع كرد تا قوي شود و جنگجوي واقعي گردد و هنوز چند سالي نگذشته بود كه عبد الله بن عمر با مسلمانان در جهاد شركت كرد و نه تنها به جهاد شمشير اكتفا نكرد بلكه به جهاد با قلم نيز پرداخت .

نسب ابن عمر(رض )
عبد الله بن عمر بن خطاب بن نفيل بن عبد العزي بن رباح بن قرط بن رزاح، نسبش به لؤي بن غالب مي رسد .(3)
مادرش زينب بنت مظعون خواهر عثمان بن مظعون جمحي است كه مادر ام المؤمنين حفصه بنت عمر ـ رضی الله عنهم ـ همسر پيامبر اكرم (ص) هم مي باشد ، در سال سوم بعثت نبوي بدنيا آمد .
ابن عمر پسر بچه كوچكي بود كه مسلمان شد و در سن ده سالگي در هجرت شركت كرد، اين نوجوان قريشي در حالي پرورش يافت كه قدم به قدم آثار پيامبر  ـ صلی الله علیه و سلم ـ را پيروي مي كرد و در هر مكاني كه پيامبر نماز خوانده بود او هم در آن مكان نماز مي خواند .
اسلام او اسلامي نيكو شد، نمونه اي از تقوي و پارسايي شد و به حق عالم و فقيه خير خواه و خاشع امت بود . قرآن تمام قلبش را مالك شده بود به حدي كه هر گاه آياتش بر او تلاوت مي شد از خوف و خشيت خداوند مي گريست . ايشان وقتي آيۀ « فَكَيْفَ إِذَا جِئْنَا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَجِئْنَا بِكَ عَلَى هَؤُلاءِ شَهِيدًا . يَوْمَئِذٍ يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَعَصَوُا الرَّسُولَ لَوْ تُسَوَّى بِهِمُ الأرْضُ وَلا يَكْتُمُونَ اللَّهَ حَدِيثًا (4)» بقدري مي گريست كه محاسن شريفش از اشك خيس مي شد تا اينكه به قاري گفته مي شد قرائت را تمام كن شيخ را اذيت كردي . ايشان با قرآن زندگي مي كرد و با قرآن راهش را باز مي كرد ، شبهايش شبهاي خشوع و خضوع و روزهايش روزهاي خدا حافظي كننده بود .
با هم گوش فرا مي دهيم تا ببینیم “قانع” غلام آزاد شده ابن عمر چه مي گويد : وقتي ابن عمر آيه «أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ‌ اللَّـهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَلَا يَكُونُوا كَالَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ مِن قَبْلُ فَطَالَ عَلَيْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ  وَكَثِيرٌ‌ مِّنْهُمْ فَاسِقُونَ(5)» تلاوت مي كرد گريه بر او غالب مي شد. ( يعني ديگر قادر بر ادامه تلاوت نبود ) .
از نافع پرسيدند: ابن عمر در منزل چه مي كرد ؟ در جواب گفت: شما طاقت و توان او را نداريد و نمي توانيد اعمال او را انجام دهيد!! آيا مي دانيد منظور نافع از اين گفته چه بود ؟
مي گويد : براي هر نماز وضو مي گرفت و در فاصله هر دو وضو تلاوت مي كرد (6)
سپس نافع مي افزايد : هنگاميكه نماز جماعت عشاء را از دست مي داد تمام شب را به عبادت مشغول مي شد و در سفر روزه مي گرفت و در حضر خيلي كم اتفاق می افتاد که روزه نگیرد .

صفات و ويژگي هاي ابن عمر (رض )
بسيار بخشنده و با سخاوت بودند، گاهي اوقات زميني را به قيمت دويست شتر مي فروخت و صد شتر را به مرداني مي بخشيد كه در راه خدا جهاد كرده بودند، چرا كه سخاوت جزء سرشتش بود و كرم ريشه در وجود او زده بود .
نمونه اي از كرم و بخشش بدينگونه است كه مريض بود و ميل به خوردن انگور كرد، بنا بر اين از غلامش نافع خواست كه خوشه اي به يك درهم بخرد ، نافع انگور را خريد، همين كه عبد الله قصد خوردن آن را كرد، گداي مسكيني نزدش آمد و از او چيزي طلب كرد .
ابن عمر فرمود:  همان خوشه را به او بدهيد. گدا انگور را گرفت و به يك درهم فروخت ، نافع بار ديگر آن را از مشتري خريد. سائل چندين بار به ابن عمر رجوع كرده و از او چيزي درخواست مي كرد و ابن عمر همان خوشه را به او مي دادند اين عمل به قدري تكرار شد كه نافع خشمگين شد و گفت: واي بر تو حيا نمي كني ؟ و براي آخرين بار نافع آن را خريد و تقديم ابن عمر كرد .ابن عمر بدون آنكه بداند بين فقير و نافع چه گذشته است آن را خورد . راه وروش ايشان فقط محدود به بخشش و كرم در خواركي و نوشيدني نبود بلكه در قيام شب و نمازهاي نفلي و تهجد ضرب المثل شده بود. هر گاه حديث رسول الله  ـ صلی الله علیه و سلم ـ را بياد مي آورد كه فرمودند : عبدالله مرد خوبي است كاش شبها نماز شب مي خواند، در قيام شب و نمازش بيشتر مي كوشيد .
يكي از معاصرانش مجاهده او را در قيام شب اين گونه توصيف مي كند: ابن عمر زميني وسيع داشت كه داراي آب بود، هر قدر برايش ميسر بود در آن زمين نماز مي خواند سپس به بستر خواب مي رفت و مانند پرندگان چرت سبکي مي زد و دوباره بلند مي شد، وضو مي گرفت و نماز مي خواند، هر شب چهار يا پنج مرتبه اين عمل را تكرار مي كردند .(7) از ديگران بهره هاي علمي وافری برد و مهارت هاي زيادي حاصل كرد. روزي عبدالله بن دينار همراه عبدالله بن عمر به سوي مكه مكرمه به راه افتاد مدتي براي استراحت در راه توقف كردند. چوپاني هم در نزديكي آنها به چرانيدن گوسفندان مشغول بود. ابن عمر ( رض ) از او پرسيد : تو چوپاني ؟چوپان گفت : بله. ابن عمر(به خاطر امتحان کردن چوپان) فرمودند : گوسفندي به من بفروش. چوپان گفت: من غلامم و مملوكم (اجازه فروش گوسفندان را ندارم) ابن عمر فرمود: به آقايت بگو آن را گرگ خورده است ، چوپان گفت : پس خداي عز وجل كجاست ؟ ابن عمر با خود تكرار كرد : فاين الله فاين الله ! سپس با صداي بلند گريست و پس از آن ، غلام چوپان را از مولايش خريد و آزاد كرد و تمام گوسفندان را كه مي چرانيد از مولا خريد و به آن غلام بخشيد . (8)
از صفات ديگر ابن عمر ( رض ) تواضع علمي و فقهي و شتاب نكردن در فتوي بود، چرا كه مي دانست آنچه كه از زبانش خارج مي شود و مردم به آن عمل مي كنند چقدر مسؤليت دارد .
روزي مردي از ايشان مسئله اي پرسيد ، ابن عمر بقدري ساكت ماند و نگاهش را به زمين دوخت كه سؤال كننده گمان كرد ابن عمر سؤالش را نشنيده است، بنا بر اين سؤالش را دوباره تكرار كرد و گفت : اي ابن عمر خداوند بر تو رحم كند سخنم را نشنيدي ؟ابن عمر با متانت و بزرگواري خاصي جواب دادند : البته گفته ات را شنيدم، اما شما گمان مي كنيد كه خداوند از آنچه كه از ما مي پرسيد باز خواست نمي كند ؟خداوند بر تو رحم كند بگذار خوب در مسئله ات تفكر و تأمل كنم .
هر گاه از منزلش خارج مي شد هيچ كوچك و برزگي را بدون مصافحه نمي گذاشت به همين جهت مردم او را دوست داشتند و از تواضعش تعريف و تمجيد مي كردند .
نمونه اي ديگر از تواضعش را يكي از معاصرانش روايت مي كند، مي گويد: ابن عمر را ديدم كه لباس درشت و خشن پوشيده است، گفت عرض كردم : لباس نرمي برايتان آوردم كه در خراسان بافته مي شود و موجب روشني چشمانم مي شود اگر شما آن را بپوشيد و بر تن شما آن را ببينم موجب خوشحالی ام خواهد شد.
ابن عمر فرمود : بياور ببينم . آن را آوردم ، ابن عمر آن را لمس كرد و پرسيد : اين پارچه ابريشم است ؟ گفتم نه پنبه اي است . ابن عمر فرمود : مي ترسم آن را بپوشم ، مي ترسم متكبر فخر فروش شوم و خداوند هيچ متكبر فخر فروشي را دوست ندارد.(9)

ادامه دارد…

 

نوراحمد پاک نیت

ــــــــــــــــــــــــ

 1 – بخاري 3/ 6 و مسلم 2479
 2 – فتح  / 18،19
3  – سير اعلام النبلا 3/ 204
 4 – نساء /41، 42
5  – حديد / 16
 6 ـ ابن سعد ج 4 ص 170
 7 – سير اعلام النبلاء للذهبي 3/ 215 ترجمه رقم 45 .
8  -سير اعلام النبلاء 3 /216 .
 9 – الحلية  1/302 و سير اعلام النبلاء 3/ 213 ترجمه 445  .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.