زهد و ترك دنيا
يكي از يارانش مي گويد: هيچ يك از ما نبود كه به دنيا برسد و به آن ميل و گرايش نكند و دنيا هم به او گرايش نكند بجزء عبدالله بن عمر ( رض ) .
شخصي ديگر مي گويد : جمعي از ياران رسول الله  ـ صلی الله علیه و سلم ـ را ديدم كه معتقد بودند كسي در ميان آنان بر حالتي كه پيامبر  ـ صلی الله علیه و سلم ـ از ميانشان رفته ، نمانده است مگر عبدالله بن عمر (رض) . (10)
تمام زندگي را طوري زاهدانه گذراند كه ضرب المثلي در خير و اصلاح شده بود و ثابت كرد كه از نسلي پاك و مشهور به تقوا و عدالت است .
نافع که يكي از غلام هاي آزاد شده اش است ميگويد : هيچ مالي از ابن عمر به نظرش پسنديده نمي آمد مگر اين كه او را براي آخرتش پيش مي فرستاد . يكبار در حاليكه سوار بر شترش بود ، از آن خوشش آمد، فوراً آن را خوابانيد و فرمود: پالانش  را برداريد. و آن را در راه خدا صدقه داد.(11)
يك بار ابن عمر غلامش  را مكاتب كرد به اين شرط كه آن غلام چهل هزار درهم جمع كند و به ابن عمر بپردازد و ابن عمر هم او را آزاد كند ، بر اين كتابت قراردادی نوشتند ؛ غلام به كوفه رفت و كار كرد و زحمت كشيد تا اينكه 15 هزار درهم به ابن عمر پرداخت ، از آن جا كه ابن عمر بسيار بخشنده و سخاوتمند بود و هيچ مالي نزد خود نگه نمي داشت شخصي نزد غلامش در كوفه رفت و گفت : اي غلام! تو مگر ديوانه اي كه خود را اين قدر عذاب و شكنجه مي دهي ؟ در حاليكه ابن عمر چپ و راست غلام مي خرد و آزاد مي كند ، برگرد پيشش برو و بگو از پرداخت و اداي كتابت عاجز شده ام !غلام فوراً خدمت ابن عمر آمد و عرض كرد : اي ابا عبد الرحمن! من از پرداخت اين پول ناتوانم و مي خواهم قرارداد نامه را پاره پاره يا پاك كني . ابن عمر ( رض ) فرمود : اي غلام اگر خودت خواستي آن را پاك كن ، غلام آن نوشته را پاك كرد ؛ از مشاهده اين واقعه چشمان ابن عمر پر از اشك شد و فرمود : براي رضاي خدا تو آزاد ي . غلام عرض كرد : خداوند تو را سلامت بدارد به دو فرزند من هم احسان و نيكي كن ، ابن عمر فرمود: آنها هم آزاد هستند .غلام باز عرض كرد : خداوند تو را به سلامت بدارد به دو همسرم و مادرم هم نيكي كن . فرمود آن دو هم آزادند . (12)
زمانيكه آيه ي كريمه ي «لَن تَنَالُوا الْبِرَّ‌ حَتَّىٰ تُنفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ  وَمَا تُنفِقُوا مِن شَيْءٍ فَإِنَّ اللَّـهَ بِهِ عَلِيمٌ» (13) «به خير و نيكي نمي رسيد تا زمانيكه انفاق نكنيد از آنچه دوست داريد»  نازل شد ، ابو طلحه انصاري با شنيدن اين آيه ي كريمه به خدمت سرور كائنات  ـ صلی الله علیه و سلم ـ رسيد تا بهترين ومحبوبترين مالش يعني چاه آب و باغش را در راه خدا صدقه كند. رسول خدا  ـ صلی الله علیه و سلم ـ فرمودند : « إجعلها في الاقربين » آن را بين خويشاوندانت تقسيم كن ، ابو طلحه هم آن را بين پسر عمو هايش تقسيم كرد .
اما بخشش حضرت ابن عمر را ببینید. وی در زمان زمامت امیر معاویه  درمدينه ي منوره بود كه بازار بزرگي داشت و در آن هر نوع كالايي حتي علوفه ي چهارپايان هم خريد و فروش مي شد ، روزي چهار هزار درهم از جانب امير معاويه ـ رضی الله عنه ـ به ابن عمر رسيد.  هنوز فرستاده ي حضرت معاويه منزل ابن عمر را ترك نكرده بود كه شخص ديگري چهار هزار درهم خدمت ايشان آورد و در همين روز كسي ديگر دو هزار درهم به ابن عمر  تقديم كرد كه جمعا ده هزار درهم كامل گرديد. بسياري از تجار مدينه با خبر شدند كه خداوند چقدر مال و ثروت به ابن عمر داده است .
روز بعد ابن عمر  به بازار تشريف برد و نزد يكي از فروشندگان علوفه رفت و از او خواست كه به اندازه ي يك درهم علوفه به او به قرض بدهد، چرا كه ابن عمر يك درهم هم نداشت تا پول علوفه را بپردازد !! فروشنده، اين سخن و درخواست ابن عمر را خيلي عجيب و بعيد دانست و با تعجب و ناباوري به طرفش نگاه كرد و با خود گفت: آيا واقعا ابن عمر درست مي گويد؟ از ده هزار درهم، يك درهم هم باقي نمانده است؟ تاجر دنبال اين قضيه را گرفت و شروع به تحقيق در اين باره كرد، بنا بر اين نزد كنيز ابن عمر رفت و حقيقت امر را از او پرسيد . كنيز گفت : قسم بخدا ابن عمر نتوانست شب را آرام بگيرد و بخوابد قبل از آنكه پولها را بطور كامل بين افراد نيازمند تقسيم كند.
اين كلمات تاجر را دگرگون كرد و از عمل اين پيشواي فقيه بيشتر تعجب كرد؛ وقتي به بازار برگشت خطاب به اهل بازار و ديگر مردم گفت: با دنيا و اموال دنيا چه مي كنيد؟ ببينيد ابن عمر چه كرده؟ ديروز ده هزار درهم بدستش رسيده، امروز علف سواريش را به قرض مي خرد.(14)
ابن عمر (رض) اين گونه زاهد و تارك دنيا و كالاي آن بود . اتفاقات مشابه پي درپي در زندگي ايشان بوقوع مي پيوست ، از جمله: روزي عبدالله بن جعفر نزد ابن عمر آمده پيشنهاد مي كند كه نافع غلام ابن عمر را به ده هزار درهم بخرد، ابن عمر نزد همسرش صفيه رفته مي گويد: نظر شما چيست ؟ عبدالله بن جعفر نافع را به ده هزار درهم مي خرد ؟ صفيه گفت : منتظر چي هستي اي ابا عبد الرحمن ؟ فرمود: آيا كاري كه بهتر از اين است انجام ندهم ؟ صفيه گفت : آن عمل چيست ؟ فرمود : او بخاطر رضاي الهي آزاد است(15)
با اين عمل ابن عمر به ذهن ما اين طور مي رسد كه ايشان اين قول الله تعالي را نيت داشته است: «لَن تَنَالُوا الْبِرَّ‌ حَتَّىٰ تُنفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ  وَمَا تُنفِقُوا مِن شَيْءٍ فَإِنَّ اللَّـهَ بِهِ عَلِيمٌ» (16) ابن عمر بقدري اين عمل را ( آزاد كردن غلامها ) را تكرار كرد تا جايي كه نافع يكبار گفت : ( ابن عمر از دنيا نرفت تا بيش از هزار انسان را آزاد نكرد )(17)
 مشهور است كه ایشان خيلي كم غذا مي خورد مگر اينكه يتيمي يا مسكيني در غذا با او شريك مي شد و بدون اينها غذا نمي خورد، بحدي كه جسمش خيلي ضعيف و ناتوان شده بود ، روزي يكي از دوستانش نزدش آمد و او را اين طور نصيحت كرد : اي ابا عبدالرحمن! اي كاش بيشتر غذا مي خوردي تا توان جسمي ات به تو باز مي گشت . ابن عمر در جواب گفت : هشت سال بر من گذشته كه يكبار هم شكمم را سير نكردم حالا تو از من مي خواهي كه آن را سير كنم در حاليكه چيزي از عمرم باقي نمانده است .
نمونه ي ديگري از ترك دنيا و زهد وی اين است كه كنيزي بسيار زيبا و پسنديده داشت، وقتي خيلي در دلش پسنديده و محبوبه شد او را آزاد كرد و به نكاح يكي از غلامهاي آزاد شده اش در آورد. (18) ايشان همواره نفسش را ادب مي كردند و از هر كالاي دنيوي كه خوشايند و شيرين بود آن را باز مي داشت و با اين كار رضا و مغفرت الهي را طلب كرده و به جهاد نفس و كوشش و اجتهاد رو مي آورد و در عين حال به كتاب خدا و سنت رسول خدا چنگ می زد .    
 در مجلس علمي اش اگر پولي آورده مي شد او را از علم باز نمي داشت و توجه اي به آن نمي كرد بلكه در همان مجلس آن را بين يارانش تقسيم مي كرد ، نافع مي گويد : « ابن عمر گاهي در يك مجلس 30 هزار درهم تقسيم مي كرد ولي خودش در ماه يك تكه گوشت را هم نمي خورد »(19)

با حجاج بن يوسف ثقفي
حجاج بن يوسف ثقفي كه حاكم عراق بود، سخنراني زبردست و بسيار ماهر بود، طوري دليل و حجت مي آورد كه بر عقلهاي مردم چيره مي شد. در يكي از سخنرانيهايش چيزي به ابن زبير (رض) نسبت داد كه حقيقت نداشت ، ابن عمر بلند شد و گفت : اي دروغ گو ساكت باش ! دروغ گفتي ، دروغ گفتي ، دروغ گفتي ؛ با صداي بلند در مسجد و در ميان مردم و در مقابل كسي كه كوچكترين رحمي به مخالفانش نمي كرد . ابن عمر براي بيان حق از ملامت هيچ ملامت كننده اي نمي ترسيد .
اولين بار نبود كه در مقابل حجاج مي ايستاد ، يك روز حجاج كه از فساحت و بلاغت خودش خوشش آمده بود خطبه اش را طولاني كرد ، وقت بدون هيچ حساب و كتابي مي گذشت و ابن عمر بي تاب شده به اطرافش نگاهي انداخت، اما كسي را نيافت جلوي اين كار بيهوده را بگيرد، بنا بر اين با صداي بلند اعلام كرد كه اي مرد نماز است ، نماز ؛ اما گوش بدهكاري به سخنش نيافت. بلند شد و گفت : « اي مرد نماز است ، نماز را به وقتش بخوان » حجاج بي توجه به اعلام ابن عمر به خطبه اش ادامه داد و شروع به تهديد كليه ي كساني كرد كه با او مخالفت مي كنند. ابن عمر نگاهي به نماز گزارن انداخت و فرمود : اگر من براي نماز بلند شوم آيا شما هم با من همراهي مي كنيد ؟مردم گفتند: بله!  سپس فرمود: بلند شويد ، خودش برخواست، مردم هم از او پيروي كردند و به حجاج فرمود: نماز است ، نماز است ، نماز. گمان مي كنم كه الان هيچ نيازي به گفته هاي تو نيست ، حجاج به ناچار از منبر پائين آمد .
حجاج اين كار عبد الله بن عمر  را فراموش نكرد و بعد از نماز او را خواست و از او پرسيد : چه چيزي تو را بر اين كار وادار كرد ؟ عبدالله در جواب فرمود : مردم براي نماز به مسجد مي آيند بنا بر اين زمانيكه وقت نماز شد مردم را امامت بده و پس از آن هرچه خواستي پر حرفي كن ، حجاج ساكت شد و خشمش را فرو خورد، چرا كه منزلت عبد الله بن عمر را در بين مردم مي دانست و جرأت نمي كرد او را اذيت كند.
ايام مي گذشت و حجاج كينه ي ابن عمر را در دل پنهان نگه مي داشت . يكبار به قصد توهين به ابن عمر نامه اي نوشت بدین مضمون : به من خبر رسيده تو خلافت را طلب كردي حال آنكه خلافت براي شخص ضعيف و بخيل مناسب نيست . ابن عمر جواب را اين طوري داد : اما آنچه در مورد خلافت گفته اي نه آن را طلب كردم ونه به فكر آن هستم اما آنچه از ضعيف نام برده اي كسي كه كتاب خدا را حفظ كند ضعيف نيست و كسي كه زكاتش را أدا كند بخيل نيست (20). جواب ابن عمر هميشه اين طور قاطع بود كه در آن هيچ گونه ترسی از كسي نبود هر چند آن شخص قدرتمند مي بود .

نظر ابن عمر در مورد خلافت
به علت صداقت و زهدي كه ابن عمر در مورد دنيا و ما فيها داشت  بارها به ايشان پيشنهاد خلافت داده شد با توجه به اين كه هميشه در پي رضاي پروردگار بود و عدالتي كه از پدرش به ارث برده بود و هيبتي كه در وجودش بود، مردم وقتي او را در اطراف خانه ي كعبه مي ديدند گمان مي كردند كه بر اسب سوار است حال آنكه او پياده بود واين بسبب بلندي قدش بود، بسا اوقات بسياري از مردم خدمت ايشان آمده عرض مي كردند : اي پسر خليفه ي رسول الله  ـ صلی الله علیه و سلم ـ اي كاش خلافت را بعهده مي گرفتي تا حال مردم را اصلاح مي كردي و امور ديني ايشان را راست مي كردي ، هيچ كس بيعت با تو را ترك نمي كرد ؛ اما او هميشه مي گفت : به من بگوييد اگر يك نفر در مشرق با من مخالفت بكند چه كنم ؟ مردم در جواب مي گفتند : اگر كسي مخالفت كرد كشته مي شود و در مقابل تمام رعيت و امت قتل يك نفر چه اهميتي دارد ؟ ابن عمر در جواب مي گفت : من اين را دوست ندارم كه يكي از مسلمانان كشته شود و در عوض آن تمام دنيا و هر آنچه در آن است به من داده شود .
حضرت علي بن ابي طالب يك بار خطاب به ابن عمر فرمود : اي ابا عبد الرحمن مردم شام از شما اطاعت و فرمانبرداري مي كنند پس بسوي آنان برو كه تو را امير آنها قرار دادم . ابن عمر در جواب گفت : تو را به خدا قسم بخاطر خويشاوندي و همراهي كه با رسول الله  ـ صلی الله علیه و سلم ـ دارم مرا از اين كار معاف كن ! حضرت علي عذر ايشان را نپذيرفت بنا بر اين ابن عمر از خواهرش ام المؤمنين و همسر رسول الله  ـ صلی الله علیه و سلم ـ كمك خواست باز هم حضرت علي رضی الله عنه قبول نكردند .
ابن عمر مي گويد : شبانه بطرف مكه خارج شدم. به حضرت علي گفته شد او بطرف شام رفته است، حضرت علي كسي را به دنبال من فرستاد، آن مرد بطرف محل نگه داري شترها رفت و شترش را با عمامه اش افسار كرد تا مرا در يابد ، حضرت حفصه شخصي را نزد حضرت علي فرستاد و گفت : او بطرف شام نرفته بلكه بطرف مكه رفته است(21)بنا بر اين حضرت علي آرام گرفت و از دنبال كردن او منصرف شد .
آري از منسب بزرگ و قدرت و شوكت عظيم كه امير المؤمنين علي بن ابي طالب به وي پيشنهاد كرده بود ( يعني خلافت شام ) خود داري كرد .

ادامه دارد…

 

نوراحمد پاک نیت

ــــــــــــــــــــــــ

 10 – الاصابة 2/  339 ترجمه 4834 .
11  – طبقات ابن سعد 4/166 .
 12 – سير اعلام النبلاءج 3 / 217 ترجمه 445
13  – ال عمران  /92
14ـ الحلیة 1/296
15  – سيرة اعلام النبلاء  3/ 218 و الحلیه 1/296 از طریق امام احمد
16ـ آل عمران/ 92
17  – سيراعلام النبلاء ج 3 ص218 .
18  – الاصابة 2 /340 ترجمة  4834
19   – سير اعلام النبلاء 3/ 218
20  – سيرة اعلام النبلاء 3 / 236 ترجمه 45
 21 – سير اعلام النبلاء 3/ 224

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.