حضرت شیخ الحدیث مولانا ذکریا فرمودند: واقعه شیخ ابوعبدالله اندلسی بقدری در دلم رسوخ نموده است که گه گاهی بدون اختیار بر قلم و زبانم جاری می شود و آرزو دارم که این واقعه در دل و قلب هر یک از سالکین راه تصوف و عرفان جای داشته باشد.
شیخ ابوعبدالله مشهور به شیخ المشایخ و از اکابر اولیای اندلس می باشند که هزاران خانقاه از دم و نفس ایشان آباد بود و هزاران مدرسه از فیوضات ایشان بر قرار و هزاران شاگرد و مرید زیر سایه شان قرار داشتند و گفته می شود که تعداد شاگردان ایشان به دوازده هزار نفر می رسید.
یک مرتبه به سفر تشریف بردند و هزاران شیخ و عالم ایشان را همراهی می کردند که در بین آنها حضرت شبلی و جنید نیز حضور داشتند.
حضرت شبلی می فرماید: این قافله با نهایت خیرات و برکات همراه بود، در مسیر راه به روستایی از مسیحیان رسیدیم، وقت نماز نیز به آخرش نزدیک می شد، آب در روستا وجود نداشت و در بیرون از روستا چاهی بود که چند دختر از آن آب می بردند، نگاه حضرت شیخ به دختری افتاد که به محض دیدن او حالت شیخ متغیر گردید.
 حضرت شبلی می فرماید: بعد از آن حضرت شیخ سر در گریبان فرو برد و تا سه روز کامل از خوردن و آشامیدن باز ایستاده و با کسی صحبت نکرد. حضرت شبلی می گوید: تمام خدّام پریشان و ناراحت بودند. خلاصه روز سوم جرأت کرده و با ایشان صحبت نمودم که:
 ای شیخ! هزاران مرید از این حالت شما نگران هستند. شیخ گفت:عزیزانم: تا به کی این حالتی که بر من پیش آمده از شما بپوشانم. چند روز پیش چشمم به دختری افتاد و محبتش بقدری در دلم اثر گذاشت که تمام اعضاء و جوارحم را فرا گرفته است، اکنون هرگز ممکن نیست که بتوانم این سر زمین را رها کنم.
حضرت شبلی عرض کرد:
 ای سردار ما! شما پیر و مرشد اهل عراق و در علم و فضل، زهد و قناعت شهرة آفاق هستید تعداد مریدان شما از مرز دوازده هزار نفر گذشته است، بطفیل قرآن عزیز ما را رسوا نکنید.
شیخ گفت: عزیزانم! تقدیر خدا در باره ام چنین رفته و لباس ولایت از من سلب گردیده و علامات هدایت از من بر داشته شده است این را گفته و شروع به گریه کرد و گفت:
 ای قوم من: قضا و قدر نافذ گردیده و کاری از دستم ساخته نیست.
حضرت شبلی می فرماید: ما بر این واقعة عجیب بسیار پریشان شده و همگی از این حسرت به گریه افتادیم، شیخ نیز با ما می گریست تا از اشکهای ما زمین خیس شد. بالاجبار بطرف وطن (عراق) براه افتادیم، وقتی این واقعه را برای اهل عراق تعریف کردیم همهمه ای در بین مریدان شیخ براه افتاد، چند نفر در همان لحظه از این حسرت جان باختند و باقی دیگر به پیشگاه خدای بی نیاز به دعا و زاری افتادند که: ای مقلب القلوب! شیخ ما را هدایت فرما و مقام و مرتبه از دست رفته اش را به او باز گردان.
بعد از آن درب تمام خانقاه ها بسته و تا یک سال در این غم و حسرت و در فراق شیخ می سوختیم. بعد از یک سال چند نفری به قصد جستجوی شیخ بیرون شدیم و به همان روستا آمده و حال شیخ را جویا شدیم. اهل روستا گفتند: او در جنگل خوک می چراند!. ما گفتیم: پناه بر خدا، این چه ماجرائی است؟ اهل روستا گفتند: او از دختر سردار خواستگاری کرده و پدر دختر خواستگاری او را با همین شرط پذیرفته است و او نیز قبول نموده است و هم اکنون مأمور چراندن خوکها است.
با شنیدن این سخن حیرت ما بیشتر شد و گویا جگر ما پاره پاره می شد و بدون اختیار طوفان و سیلاب اشک از چشمان ما جاری گردید، با مشکل خود را کنترل کرده و به جنگل رفتیم و دیدیم او مشغول چراندن خوکها بود. دیدیم که شیخ کلاه مسیحت بر سر و زنار در کمر بسته است و بر همان عصایی تکیه زده است که در هنگام وعظ و خطبه به آن تکیه می نمود که این بیشتر بر زخمهای ما نمک می پاشید.
 شیخ با دیدن ما سرش را پایین انداخت، ما نزدیک رفته و سلام کردیم. شیخ با آوازی آهسته سلام ما را پاسخ داد. حضرت شبلی عرض کرد: ای شیخ! با آن دریای علم و فضل و تفسیر و حدیث، چه حالتی است که امروز بر شما پیش آمده است؟ شیخ عرض کرد: «عزیزانم! این به اختیار خودم نیست، مولایم هر گونه که بخواهد مرا همانگونه می گرداند و بعد از این همه تقرب، خواسته است که مرا از درگاهش بیرون راند، کیست که بتواند قضایش را بتاخیر اندازد»؟
ای عزیزان: از قهر و غضب خدای بی نیاز بترسید و بر علم و فضل خود مغرور نشوید. سپس نگاهی به آسمان انداخت و گفت:«ای مولایم! من درباره تو این گمان را نمی کردم که مرا خوار و ذلیل کرده و از درگاهت برانی»
 با این گفته بدرگاه خدا استغاثه کرد و به گریه افتاد و گفت: ای شبلی! دیگران را دیده و از آنها عبرت حاصل کن.
شبلی با حالتی گریان عرض کرد: پروردگارا! از درگاه تو مدد می خواهیم و فقط از تو استغاثه می کنیم و به هر کاری به تو اعتماد می کنیم، این مصیبت را از ما دور کن و غیر از تو کسی نیست که بتواند این مصیبت را دور کند. شیخ نیز فریاد زنان گریه می کرد. حضرت شبلی عرض کرد: ای شیخ! شما قرآن را با هفت قرائت از حفظ بودید آیا اکنون هم چیزی بیاد دارید؟
شیخ گفت: فقط بیش از دو آیه از قرآن بیاد ندارم. یکی:و من یهن الله فما له من مکرم ان الله یفعل ما یشاء.
 کسی را که خدا ذلیل کند کسی نمی تواند او را عزت دهد بدون شک آنچه را خدا بخواهد انجام می دهد.
و دیگری آنست: و من یتبدل الکفر بالایمان فقد ضل سواءالسبیل.
 کسی که در عوض ایمان کفر را اختیار نماید بتحقیق که از راه هدایت گمراه گردید.
حضرت شبلی عرض کرد: ای شیخ! شما بیش از سی هزار حدیث با سندشان حفظ داشتید آیا اکنون چیزی از آنها بیاد دارید؟
شیخ گفت: فقط یک حدیث بیاد دارم، «من بدل دینه فاقتلوه».
 کسی که دینش را عوض کرد او را بکشید.
 حضرت شبلی می فرماید: ما با همین حالت شیخ را رها کرده و به طرف بغداد براه افتادیم، هنوز سه منزل را طی نکرده بودیم که روز سوم شیخ را در جلو چشمان خود حاضر دیدیم که در یک نهری غسل کرده بیرون می آید و همواره با صدای بلند شهادتین «أشهد أن لا إله إلا الله و أشهد أنَّ محمداً رسول الله» بر زبانش جاری بود.
 در این هنگام خوشحالی ما را کسی می تواند حدس بزند که از اندوه و حسرت قبلی ما اطلاع داشته است. سپس از شیخ سؤال کردیم:
 ای شیخ! باید این ابتلاء و آزمایش شما سبب و علتی داشته باشد؟ شیخ فرمود: آری! وقتی که ما به آن روستا رسیدیم و بتخانه ها و آتش پرستان و صلیب پرستان را دیده که در عبادت غیرالله مشغول اند، در دلم مقداری غرور و بزرگی بوجود آمد که ما مؤمن و موحِّد هستیم و این بدبختان چقدر جاهل و گمراه اند.که چیزهای بی حس و بی شعور را پرستش می کنند.
 در همان لحظه ندایی از غیب بگوشم رسید که:
 «این ایمان و توحید هرگز کمال ذاتی تو نیست و همه آنها توفیق ماست آیا ایمانت را به اختیار خود می دانی؟ به زودی به تو نشان خواهیم داد».
 در همان لحظه احساس کردم که گویا یک پرنده ای از قلبم پرواز نمود که در حقیقت فقط می تواند ایمان باشد. …
عزیزانم: این تکبر چنان بلائی است که شیخ المشایخ را از کجا به کجا رساند. خداوند ما را از فضل و کرم خود از این مصیبت عظمی نجات دهد. آمین.
بر گرفته از کتاب ام الامراض،: محمد اقبال قریشی
از افادات: حضرت شیخ الحدیث مولانا محمد ذکریا رحمه الله.
مترجم: عبدالغنی شیخ جامی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.