جمعه, 17 ارديبهشت 1400
شناسه خبر:388

آفتابِ معرفت

  • انداز قلم

هوی و عقل
بدان که هوی، سلطانی است از سلطانانِ کُفر و انکار و عقل، سلطانی است از سلطانانِ معرفت و این هر دو را از خدای عزّ و جلّ در تن آدمی بیافریده است.

و هر دو به خلاف یکدیگرند و دشمن یکدیگرند و همیشه با یکدیگر به جنگ باشند و با یکدیگر پیکار می کنند تا آن گاه که از هر دو یکی به هزیمت شود و دیگری به سلطانی بنشیند و نَفْسِ آدمی ولایت ایشان است و هفت اندام ما رعیّت ایشان.
هر که را سلطانْ عقلِ مهتر آمد، او درد و جهان پیروزی یافت و سعادت دو جهانی به بر او باز نهادند و هر که را سلطانْ هوی آمد، درِ هاویه بروی بگشادند. سرمایه همه خیرها عقل است و سرمایه همه شرها هوی است. مَثَل تن آدمی با عقل و هوی مَثَل شهری است که دو سلطان در آن شهر باشند و هر یک طمع دارند که شهر از آنِ من است و مرا باید. همواره با یکدیگر جنگ و پرخاش می کنند و درین شهر فتنه و جنگ و خون ریختن می باشد تا شهر از دو سلطان یکی بگیرد و مردم شهر رعیّت وی گردند و خراج به او دهند.
هر که را سلطانِ هوی شهر او بگرفت و عوانان (یاران) خویش را بدان شهر گماشت، هلاک از آن شهر و از وی برآمد؛ چشم چنانِ نِگَرد که هوی خواهد و گوش آن شِنود که هوی خواهد و زبان آن گوید که هوی خواهد و به دست آن گیرد که هوی خواهد و به پای چنان رود که هوای خواهد و به دل آن اندیشد که هوی خواهد. اگر نعوذ بالله سیم (نقره و سکه) بر نامِ وی زنند و خطبه به نام وی کنند و شهر او را جمله مسلّم شود بندِ آن جمله چنان محکم کند که اگر کسی خواهد که یک سخن از امیر عقل بگوید و یا فرا نزدیک وی شود بنگذارد.

عقل و معرف
اول چیزی که حق سبحانه و تعالی بیافرید، آن عقل بود و اوّل چیزی که حق سبحانه و تعالی نواخت و ثنا و مدحت کرد، آن عقل بود.
مَثَلِ عقل با عاقل چون مَثَلِ تیغ برّان است که به دست کسی دهی که بدان تیغ، هم دشمن توان کُشت و هم دوست؛ اگر دشمن کشد، تیغ را کار توانست فرمود و غازی (جنگجو) باشد و اگر دوست کشد، نادان باشد زیرا که به دست هر که هست آن تیغ او برّان است و قیمتش به جانست؛ در قیمت و در برندگی تیغ هیچ خلالی نیست و لیکن کار فرماینده نه بر آن جای زد که می بایست زد، خلل با کار فرمانیده گردید و نه با تیغ.

راه محقّقان
پس درست شد که هر که او فریفته دنیاست، او عاقل نیست و هر که او را به خلقْ طمع است، او آزاد نیست. پس هر کس را در عقل و عاقلان سخن نرسد. ای آن که بنده آز و حرصی تو را با سخن عاقلان و با سخن محقّقان چه کار؟ که همه عالم تو را نوحه گر باید تا تو را نوحه گری کند که گرفتار آنی تا چگونه کنی که درم یکی فرا دو شود و چگونه کنی که باغ و بوستان سرای و فرش و اَوانی و اسب و ساختِ تو نیکوتر باشد؛ آن گاه در عقل و در دین و در راه محقّقان سخن گویی! ندانی که عاقلان بر تو خندند. برو به بازار عاقلان تا خود را کجا بینی و در کدام صفت گذارند و یا به کدام نامت خوانند.

آفتاب معرفت
مَثَلِ معرفت چون مَثَل آفتاب است و مَثَل دل چون خانه تاریک است و مَثَل عاقلان چون خداوند خانه. هر آنگه خداوند خانه، خانه را تاریک بیند، عقل او تقاضا کند که روزنِ خانه باز کن تا خانه روشن شود. اگر خداوند خانه به عقل کار کند و روزن خانه باز کند، چون باز کرد، آفتاب معرفت به روزن خانه در اوفتد و خانه تاریک وی روشن گردد و چشم دل باز شود و مرد عارف گردد و راه به معروف گشاده گردد و شناسا گردد بدانچه می باید و منکر آنچه می نباید، آنگه شرح دل آنجا باشد.
عقلْ بنیاد کار است؛ هر که را عقلْ تمام نیست، کار او هیچ اصلی ندارد و عقلْ هم شکل و ندیم معرفت است و پای بندِ نیکویی هاست. هر نیکویی که خدای عزّ و جلّ با بنده کند که پای بندِ عقل ندارد هم از گمشدگان باشد. معرفت بی پای بند عقل بس مقامی نکند. نور با ظلمت آرام نگیرد، هر جنسی با جنس خویش رود.

چشم بیداری
مَثَلِ آن کسانی که عاقل و عارف اند، مثل آن کسانی است که هم چشم دارند و هم نور بصر دارند؛ اگر خواهند که ندانند که روز است نتوانند و اگر چه فرا ایشان می گویند که روز است و ایشان می گویند که نیست، به گفتار می گویند که نیست اما به دل می دانند که هست. اگر چه بسیاری چشم فراهم نگه دارند و باز نکنند و فرمان فرا نبرند، به یقین می دانند که شب است یا روز و آفتاب از سایه باز می دانند تا آنگه که قضای معصیت بر ایشان بگذرانند آنگه چشم بیداری باز کنند و از خواب غفلت بیدار شوند یا چه خفته بوده باشند.
چون روشنایی چشم بر جا باشد، خلل نه با چشم گردد نه با بصر. خواب غفلتْ نَفسِ غافل را در بند خود کرده بود چون از خواب غفلت بیدار گردید، چشم باز کرد سزا را به سزا دید و بشناخت و ظلمت رفت و راحت آمد.

چراغ معرفت
بدان که معرفت نه آن چراغی است که هر کس آن را بر تواند افروخت و با هر کس آن را فرو تواند نشاند و یا او در خانه ای رود یک ذرّه ظلمت در آن خانه بگذارد، عَلَم سلطان و سلطان پنهان نباشد هر جا که سراپرده سلطان بزنند معلوم باشد که جای سلطان است؛ در هر مرغزار که شیر باشد نه آرامگاه نخجیر باشد، چون شیر به مرغزار درآید، نخجیر بگریزد و شب تا وقت صبح بیش نباشد. هم چنین هر کجا که عَلَم معرفت پیدا آمد و نور وی در سینه تافت آن نور و آن عَلَم پنهان نماند و آن درخت بار فرا دیدار کند و بار معرفت نه آن است که در باب عقل گفته آمد.
اما بار معرفت بدان که چیست. اخلاص است و صدق است و وفاست و صبر است و قناعت است و توکّل است و تفویض است و تسلیم است و شفقت است و حرمت است و نصیحت است و زهد است و خوف و رجاست و مرگ را فرا ساختن است. این همه بار معرفت است تو اکنون می نگر و حاکم خویش می باش تا در باغ تو چه درخت است و چه بار دارد؟
اگر بار درخت تو این است و در باغ تو این درخت است، خوشا تو را که عارفی و اگر در باغ تو این درخت نیست، می دانی که از این حدیث به دست تو باد است، بدان که کسی در باغ نشود خرما بیند که آن جا اوفتاده بی آن که در باغ وی درخت خرما باشد اندیشد که این خرما از باغ من است و بار درخت من است سخت محال باشد.
درخت معرفت از چراغ کم نیست؛ چراغی خُرد در سرای تاریک بَری، ظلمت سرای ببرد. تو هر چند در دل نگری یک ذرّه روشنایی نبینی گویی که: درختْ درختِ من است و بارْ بارِ درخت من است، این محال باشد. نمی بینی که درخت در باغ همسایه است و بار از باغ او به باغ تو می اوفتد و آن روشنایی که تو بینی چراغ در سرای همسایه است و روشنایی از سرای وی می تابد؛ بدان که کسی به روشنایی چراغ همسایه کاری فراز کند، در چراغ دعوی کردن محال است. آن معرفت هم چون جامه عاریتی هست هم تن را فرا پوشد امّا آن وقت که به کار آید باز خواهند.


شیخ الاسلام احمد جام (ژنده پیل)