حضرت عمر (رض) خلیفه دوم مسلمین بعد از ابوبکر صدیق (رض) به خلافت رسید. ایشان خیلی یک انسان بی آلایش بودند، غذای معمولی می خوردند و لباس معمولی می پوشیدند حتی (به گواهی تاریخ) چندین پینه در لباسهایش وجود می داشت و از نان جو و روغن زیتون استفاده می کرد.

در همین زمان امپراتوری اسلام گسترش پیدا کرد، کشور های مانند: سوریه، عراق، ایران… و بسیاری از شهر های دیگر توسط مسلمانان فتح شده، پول و سرمایه بسیار به بیت المال مسلمین سرازیر شد. مالیات بسیار به مدینه منوره منتقل شده و وضعیت جهان اسلام رو به بهبودی گرایید…
حضرت عمر (رض) دوستان بسیاری داشت، دوستانش خیلی او را دوست می داشتند بخاطریکه او یک انسان واقعاً خوبی بود. (دوستی و دشمنی اش فقط بخاطر الله (ج) بود) مصداق حدیث پیامبر (ص).
دوستان شان همیشه با یکدیگر می گفتند: چرا امیرالمومنین لباس و غذا خوب استفاده نمی کند، حال آنکه او امپراتور اسلام هست و بزرگترین ابر قدرتها را به زانو در آورده، می تواند به خیاط ها امر کند که خوبترین لباس دنیا را برایش تهیه کنند و به آشپز ها بگوید که بهترین غذا برایش بپزند… می گویند، هنگامیکه سفیری از روم نزد امیر المومنین عمر (رض) آمده بود لباسهای ایشان 12 پینه داشته.
بلاخره دوستان حضرت عمر (رض) تصمیم گرفتند که امیر المومنین را بگویند: تا لباس قیمتی بپوشد و غذای لذید استفاده کند، سفیران دولتهای مختلف با ایشان ملاقات می کنند و دوستان (امیرالمومنین) دوست ندارند که امیرالمومنین را با چنین لباس همراه سفیر ها ملاقات کند ببینند. چه کسی باید این حرف را به امیر المومنین بگوید؟ مردم رفتند نزد حضرت زبیر (رض) چون دوست صمیمی امیرالمومنین بود، و عرض کردند، ای زبیر برو به امیر المومنین بگوید که…
زبیر (رض) گفت: من با شما موافق هستم ولی نمی توانم این حرف را به امیرالمومنین بگویم، (جرأت گفتن اش را ندارم) بروید نزد حضرت علی (رض) وقتی آنها نزد حضرت علی (رض) رفتند، حضرت علی (رض) نیز همان جواب را داد که حضرت زبیر(رض) داده بود، و توصیه نمود که بروید نزد حضرت عثمان (رض) وقتی همه رفتند نزد حضرت عثمان (رض) او نیز همان جوابی را داد که حضرات زبیر و علی (رض) داده بوند، ولی پیشنهاد نمود که نزد ام المومنین حفصه دختر حضرت عمر (رض) که ازواج مطهرات است، بروند. مردم رفتند نزد ام المومنین حفصه (رض) و به ایشان عرض کردند ای مادر تو که خانم رسول الله (ص) و دختر امیر المومنین هستی! می توانی او را متقاعد کنی که لباسهای قیمتی بپوشد و غذای خوب بخورد ؟ حضرت حفصه (رض) گفت: من این جرأت را ندارم، ولی شما را کمک خواهم کرد. بروید نزد حضرت عایشه صدیقه (رض) (چون پدرم به عایشه خیلی احترام دارد) بناً همه رفتند نزد ام المومنین عایشه (رض). پیشنهاد خود را به او عرض نمودند، و گفتند: ای مادر! ما می دانیم که امیرالمومنین خیلی به شما احترام دارند، نزدش رفته و پیام ما را برسان به شرط آنکه مشخص نسازی که چه کسانی این پیشنهاد را کرده اند (بخاطر هیبتی که حضرت عمر داشت همه می هراسیدند)
شاعری چه زیبا می گوید: هرکه ترسید از حق و تقوا گزید * ترسد از وی جن و انس و هر که دید…
ام المومنین گفت: اگر چه کار خیلی مشکلی است، ولی من و حفصه نزدش رفته و این مسله را مطرح می کنیم…
روز بعد عایشه و حفصه (رض) نزد حضرت عمر (رض) رفتند، (عمر (رض) با لباسی که چندین پینه داشت نشسته بود) حضرت عایشه (رض) اجازه ای ورود خواست؟ عمر (رض) گفت: بفرما ای مادر!
عایشه (رض) گفت! ای امیر المومنین اجازه دهید در باره چیز مهمی با شما صحبت کنم؟ امیرالمومنین گفت: البته می توانی ای مادر بزرگوار! عایشه (رض) گفت: امروزه اسلام به دورترین نقاط روی زمین گسترش یافته است، و شما هم امپراتو اسلام هستید. همیشه ملاقات شما با سفرا و نمایندگان کشور هاست… آیا بهتر نیست یک لباس به مثل شاهان بپوشید!!! حفصه گفت: پدر جان! اجازه می دهی من هم چیزی بگویم؟ آن حضرت (رض) فرمود! بگو دخترم! حفصه گفت: من نمی دانم چرا این لباس را می پوشید حال آنکه همه می گویند که باید لباس های خوب بپوشید، غذایی را که شما می خورید هیچ کس نمی تواند آنرا هضم کند… لااقل به خود بیندشید حالا مسلمانان همه زندگی خوب دارند بیت المال پر از مال است…
حضرت عمر (رض) سر خود را فرو آنداخته بود، (آنها فکرکردند که امیر المومنین قهر شد…)
تا اینکه آن حضرت (رض) سر خود را بلند کرد در حالیکه از چشمانش اشک جاری بود، اشک های خود را با آستین خود پاک کرده و تبسمی معنی دار نموده…
برای مدت طولانی حرف نزد، بعد از چند دقیقه گفت: شما خانم های پیامبر (ص) هستید! اگر کسی بداند که رسول الله (ص) چگونه زندگی کرده شما هستید. به طرف عایشه نگاه کرده گفت: ای مادر برایم بگو آیا رسول الله (ص) برای سه روز پی در پی نان گندم خورده بود؟ آیا در زندگی شکم خود را سیر کرده بود؟ آیا یک روز صبح و شام غذای مکمل خورده بود… عایشه (رض) گفت: نه! تا وقتیکه فوت کرد چنین نکرده بود. باز حضرت عمر (رض) ادامه داد: آیا رسول الله (ص) یک لباس پشمی نداشت که شب آنرا توشک و روز آنرا می پوشید! عایشه (رض) جواب داد: بلی!
حضرت عمر (رض) رو به حفصه نموده گفت! بگو وقتی رسول الله (ص) به خواب می رفت چی می کردی؟ نگفتی که یک بوریا در اتاق داشتیم و روی اتاق هم سخت بود هنگامیکه رسول الله (ص) ار خواب بیدار می شد اثر بوریا در وجود مبارک دیده می شد، فکر می کردم شب را نخوابیده، و تو نگفتی که یک شب بوریا را دولا (قات) کردم رسول الله (ص) بر آن آرام تر خوابید، و نتوانست نماز تهججد را ادا کند وقتی در اذان بلال بیدار شد، از من پرسید؟ ای حفصه امشب چه کردی؟ با این بوریا؟ گفتم آنرا دولا کردم، یا رسول الله (ص). رسول الله (ص) گفت: دیگر این کار را نکن بگذار در همان بوریا بخوابم (برای اینکه به نماز تهجد بیدار شود) باز ادامه داد (حضرت عمر«رض») گفت: با آنکه تمام گناه های رسول الله (ص) همه بخشیده شده بودند او چنین زندگی اختیار کرد شما که ازواج مطهرات هستید از من تقاضا دارید که متاع این دنیا را بگیرم و از آخرت خود را محروم سازم، بهترین الگو را دو رفیقم (محمد«ص» و ابوبکر«رض») خود گرفتم که ایشان هرگز چنین کاری را نکردند…
من چطور می توانم این کار ها را بکنم، من می دانم که لباس خوبی نمی پوشم و غذا درست نمی خورم و رفیقانم در این باره تشویش هم دارند. این بخاطر آن است که محمد (ص) و ابوبکر صدیق (رض) این چنین زندگی داشتند و توجه به آرامش خود نداشتند…
برایم جواب بدهید هنگامیکه رسول الله (ص) چنین زندگی داشت، ما که خود را دوست و پیرو او می دانیم چطور می توانیم قسم دیگر زندگی راحت طلبانه کنیم! بگویید: چه کسی شما را اینجا فرستاده…؟
عایشه و حفصه (رض) خاموش ماندند و هیچ چیز نگفتند…

نويسنده: احمد صيام رؤوفي
منبع: اخبار جهان اسلام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.