«هر که بامش بیش برفش بیشتر» ، تمام هم و غم مستضعف لقمه نانی است  و به دست آوردن لقمه ای برای سیرکردن شکم، او را به تمام آرزوهایش می رساند؛ اما همه ی غم و اندوه جهان بر شانه های سلطان جهانبان است و لحظه ای از آن رهایی نمی یابد. اگر مستمند، نان شام خود را به دست آورد، همچون سلطان شام  فارغ البال سر بر بستر می نهد و آزاد و رها به خواب خوش فرو میرود.

سعدی را «افصح المتکلمین» گفته اند و به اتفاق صاحب نظران یکی از «چهار ستون ادب پارسی» است.و بی گمان اگر بشود بحري را در كوزه‌اي ريخت، مي‌شود خوش زبان ترین شاعر و بليغ‌ترين مبلغ اخلاق شرعي و انساني را كه كلامش نردبان آسمان است و سخنش آب حیوان، در عباراتي محدود تعريف كرد.
شايد جسارت اين بيان كه سعدی چه «نمي‌گويد»بيشتر قابل اغماض باشد تا گستاخي اين ادعا كه كسي بخواهد تعيين كند كه «چه مي‌گويد» زيرا از فراز عرش تا تحت الثري همه مظاهر خلقت و حيات مورد نگرش و تعمق اوست.
آری! سعدی را سعدی اینگونه می ستاید: ذکر جمیل سعدی که در افواه عوام افتاده است وصیت سخنش که در بسیط زمین رفته و قصب الجیب حدیثش که همچون شکر می خورند و رقعه منشآتش که چون کاغذ زر می برند…
و چنان که نثر سعدی سهل ممتنع است، انتخاب از سخن گوارای وی ممتنع تر است. چه آنکه تمام کلامش زیباست و در هر سخنش نوریست به سوی روشنایی.
به قصد چیدن گل، سری به بوستان همیشه خرم سعدی زدم . بوستان سعدی را به قول خودش اینگونه یافتم: موضعی خوش و خرّم و درختان درهم، گفتی که خرده مینا بر خاکش ریخته و عقد ثریا از تاکش آویخته.
روضةٌ ماءُ نهرِها سَلسال / دوحةٌ سَجعُ طیرِها موزون
آن پُر از لالها رنگارنگ / وین پر از میوه های گوناگون
باد در سایه درختانش / گسترانید فرش بوقلمون
گفتم برای نزهت ناظران و فسحت حاضران گلی چینم هدیه اصحاب را، گلی که باد خزان را بر ورق او دست تطاول نباشد و گردش زمان عیش ربیعش را بطیش خریف مبدل نکند.
این گل در نظرم خوش منظرتر و خوشبوتر آمد.
مگو جاهی از سلطنت بیش نیست / که ایمن‌تر از ملک درویش نیست
سبکبار مردم سبک‌تر روند / حق این است و صاحبدلان بشنوند
تهیدست تشویش نانی خورد / جهانبان بقدر جهانی خورد
گدا را چو حاصل شود نان شام / چنان خوش بخسبد که سلطان شام
غم و شادمانی بسر می‌رود  / به مرگ این دو از سر بدر می‌رود
چه آن را که بر سر نهادند تاج / چه آن را که بر گردن آمد خراج
اگر سرفرازی به کیوان برست / وگر تنگدستی به زندان درست
چو خیل اجل در سر هر دو تاخت / نمی شاید از یکدگرشان شناخت
سعدی از آنجا که سرد و گرم دنیا را چشیده به خوبی می داند که دنیا را وفا و بقایی نیست.
غرض نقشیست کز ما باز ماند / که هستی را نمی بینم بقایی
مگر صاحبدلی روزی به رحمت / کند در کار درویشان دعایی
ازین روی در جای جای سخنش از بی وفایی دنیا می گوید و فریفتگان دنیا را نکوهیده آنان را از حب دنیای دنی منع می کند. سعدی دنیا را پست و فرومایه می داند؛ او لحظه ای درویشی را بر سالیان دراز پادشاهی ترجیح می دهد و ملک دنیا را به قول : شيخ احمد غزالي: «به یک جو نمی خرد»
چون چتر سنجري رخ بختم سياه باد/با فقر اگر بود هوس ملک سنجرم
تا يافت جان من خبر از ذوق نيم شب/صد ملک نيمروز به يک جو نمي خرم
لذا می گوید:
مگو جاهی از سلطنت بیش نیست / که ایمن‌تر از ملک درویش نیست
سبکبار مردم سبک‌تر روند / حق این است و صاحبدلان بشنوند
مپندار که جایگاهی بهتر از تخت پادشاهی نیست، چرا که از ملک درویشی جایی ایمن تر پیدا نمی شود. صاحبدلان بر این حقیقت به نیکی واقفند که انسان فقیر از آنجا که قدرت جمع آوری مال ندارد، سبک بار است و با باری سبک به جهان آخرت رخت سفر بر می بندد.
چو بینی توانگر سر از کبر مست/برو شکر یزدان کن ای تنگدست
نداری بحمدالله آن دسترس/که برخیزد از دستت آزار کس
پس چون سبک بار است، سبک بال پر می گشاید و با خیالی فارغ از تعلقات دنیا و موانع اخروی به مقصودش می رسد.
تهیدست تشویش نانی خورد / جهانبان بقدر جهانی خورد
گدا را چو حاصل شود نان شام / چنان خوش بخسبد که سلطان شام
«هر که بامش بیش برفش بیشتر» ، تمام هم و غم مستضعف لقمه نانی است  و به دست آوردن لقمه ای برای سیرکردن شکم، او را به تمام آرزوهایش می رساند؛ اما همه ی غم و اندوه جهان بر شانه های سلطان جهانبان است و لحظه ای از آن رهایی نمی یابد. اگر مستمند، نان شام خود را به دست آورد، همچون سلطان شام  فارغ البال سر بر بستر می نهد و آزاد و رها به خواب خوش فرو میرود.
خبر ده به درویش سلطان پرست/که سلطان ز درویش مسکین ترست
گدا را کند یک درم سیم سیر/فریدون به ملک عجم نیم سیر
نگهبانی ملک و دولت بلاست/گدا پادشاه است و نامش گداست
گدایی که بر خاطرش بند نیست/به از پادشاهی که خرسند نیست
بخسبند خوش روستایی و جفت/به ذوقی که سلطان در ایوان نخفت
سعدی آنگاه به نکته ای جالب اشاره می کند و آن این که دنیا محل گذر است، این چند روز تمام شدنی است « که هستی را نمی بینم بقایی» و چون می گذرد، همان به که پاک آمده پاک رفت «چو باید همه در دل خاک رفت/ خوشا آنکه پاک آمد و پاک رفت»
لذا می گوید:
غم و شادمانی بسر می‌رود  / به مرگ این دو از سر بدر می‌رود
چه آن را که بر سر نهادند تاج / چه آن را که بر گردن آمد خراج
اگر سرفرازی به کیوان برست / وگر تنگدستی به زندان درست
چو خیل اجل در سر هر دو تاخت / نمی شاید از یکدگرشان شناخت
غم و شادمانی تمام شدنی اند و چون اجل فرا رسید، سلطان و رعیت را از تعلقات دنیا جدا می سازد و روزی که دست اجل گریبان گیر انسان شد، قلم بر سر حاکم و رعیت کشیده آنان را یکسان می سازند.
پس:
جهان ای برادر نماند به کس / دل اندر جهان آفرین بند و بس
مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت / که بسیار کس چون تو پرورد و کشت
چو آهنگ رفتن کند جان پاک / چه بر تخت مردن چه بر روی خاک

حسین سلیمان پور

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.