مجاهدان اسلام از نبرد سرنوشت ساز احد برگشته‌اند. تعدای از آنان در این جنگ به شهادت رسیده‌اند. خبر ناگوار شکست لشکر اسلام در مدینه پیچیده است. زنی از انصار سراسیمه و سرگردان در بین مجاهدان می‌گردد و سراغ پیامبر صلی الله علیه و سلم  ‌را می‌گیرد: «رسول الله کجاست؟» از میان جمعیت، کسی به […]

 

مجاهدان اسلام از نبرد سرنوشت ساز احد برگشته‌اند. تعدای از آنان در این جنگ به شهادت رسیده‌اند. خبر ناگوار شکست لشکر اسلام در مدینه پیچیده است.

زنی از انصار سراسیمه و سرگردان در بین مجاهدان می‌گردد و سراغ پیامبر صلی الله علیه و سلم  ‌را می‌گیرد: «رسول الله کجاست؟»

از میان جمعیت، کسی به او می‌گوید: پدرت در جنگ کشته شده‌است. زن با کمال خونسردی می‌گوید: «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ»، از پدرم نپرسیدم، «رسول الله کجاست؟»

یکی دیگر از مجاهدان به او نزدیک می‌شود و می‌گوید: متاسفم خواهر که این خبر بد را به تو می‌دهم، اما همسر، فرزند و برادرت در جنگ شهید شده‌اند.  دوباره می‌گوید «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ»، فقط بگویید «رسول الله در چه حال است؟»

می گویند: پیامبر صلی الله علیه و سلم در سلامتی کامل هستند.

گل از گلش می‌شکفد. لبخند می‌زند و می‌گوید: پیامبر را نشانم دهید. او را نزد پیامبر صلی الله علیه و سلم می‌برند. تا چشمش به رسول الله می‌افتد نفس راحتی می‌کشد و می‌گوید: پدر و مادرم فدای تو شوند! مادامی که شما زنده و سلامت هستید، مرگ هیچ کس برایم ناراحت‌کننده نیست.

 

برگرفته از کتاب: حماسه سازان تاریخ