وقتی خبر حادثه‌ی کتابخانه‌ی انوارالعلوم خیرآباد به من رسید، با وجود آنکه از همان ابتدا گزارش‌ها، نوشته‌ها و تصاویر مختلف را دریافت می‌کردم و از جزئیات ماجرا باخبر بودم، اما حقیقتاً جرأت نگاه‌کردن به کتاب‌ها را نداشتم. می‌دانستم بخشی از کتابخانه آسیب دیده است، اما نمی‌خواستم با چشم خود ببینم که بر سر آن گنجینه‌ی […]

وقتی خبر حادثه‌ی کتابخانه‌ی انوارالعلوم خیرآباد به من رسید، با وجود آنکه از همان ابتدا گزارش‌ها، نوشته‌ها و تصاویر مختلف را دریافت می‌کردم و از جزئیات ماجرا باخبر بودم، اما حقیقتاً جرأت نگاه‌کردن به کتاب‌ها را نداشتم. می‌دانستم بخشی از کتابخانه آسیب دیده است، اما نمی‌خواستم با چشم خود ببینم که بر سر آن گنجینه‌ی علمی چه گذشته. در آن ساعات دشوار، به‌ سبب بیماری در خانه بودم و شاید همین فاصله، پذیرفتن واقعیت را برایم سخت‌تر می‌کرد. احساس می‌کردم اگر پا به کتابخانه بگذارم و کتاب‌های واژگون، خیس، پاره یا خاموش را ببینم، چیزی در درونم فرو می‌ریزد؛ گویی عزیز از دست‌رفته‌ای را می‌بینم.

برای من کتاب فقط مجموعه‌ای از کاغذ نیست؛ هر کتاب یک انسان است، یک روح است، یک صاحب‌نفس. کتاب‌ها شخصیت دارند؛ عمری پشت آن‌هاست، تلاش یک عالم، جهاد یک مؤلف و نگاه یک استاد. بارها شده بود که روزانه بیش از یک ساعت در کتابخانه می‌نشستم؛ نه از سر عادت، بلکه از سر نیاز. میان قفسه‌ها قدم می‌زدم و حس می‌کردم در جمع استادانی نشسته‌ام که هر کدام ساکت و آرام، اما بسیار روشن‌کننده‌اند.

بسیاری گفته‌اند «کتابخانه، قلب تپنده‌ی حوزه است.» تعبیر زیبایی است، اما من باور دارم که کتابخانه تنها قلب نیست؛ کتابخانه «روح» است، «تاریخ» است و «جریان». در کتابخانه، حضور عالمان قرون گذشته، اندیشمندان معاصر و استادان امروز در یک نقطه تجلی می‌یابد؛ جایی که فاصله‌ی زمان‌ها و نسل‌ها برداشته می‌شود و طالب العلم امروز می‌تواند در چند قدمی خود، با اندیشه‌های امام ابوحنیفه، غزالی، رازی، ابن‌عابدین، طنطاوی، ندوی و هزاران عالم دیگر هم‌صحبت گردد. این نوع ارتباط، هیچ جایگزینی ندارد.

وقتی سرانجام تصاویر حادثه را دیدم، لرزشی در قلبم افتاد؛ کتاب‌های افتاده، خیس، گل‌گرفته و بی‌جان افتاد، در همان لحظه تصویری دیگر به ذهنم آمد؛ تصویری که هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم: چهره‌ی کودکان غزه.
نمی‌دانم چرا، اما سقوط کتاب‌هایی که هر کدام به‌مثابه‌ی یک انسان بودند، مرا یاد کودکان بی‌پناه غزه انداخت؛ کودکانی که زیر آوار و آشوب، مثل برگ‌های خیس و خاک‌آلود، بر زمین می‌افتند. شباهت این دو تصویر برایم تکان‌دهنده بود؛ هر دو فاجعه، زخمی بر پیکر امت اسلامی‌اند.
یکی فاجعه‌ی جسم انسان‌هاست و دیگری فاجعه‌ی جان علم و فرهنگ. یکی کودکی را از ما می‌گیرد و دیگری آینده‌ی علمی یک نسل را.

در همان دم، جمله‌ای در ذهنم جرقه زد:
این حادثه، فقط حادثه‌ی طلاب انوارالعلوم نیست؛ حادثه‌ی امت اسلامی است.

حوزه‌ی علمیه‌ انوارالعلوم خیرآباد فقط یک بنا نیست؛ سنگری دینی، معنوی، علمی و فرهنگی است که سال‌ها در برابر تهاجمات فکری، شبهات و لادینی ایستاده است. همان‌گونه که آسیب به یک سنگر نظامی، همه‌ی جبهه را می‌لرزاند، آسیب به این سنگر نیز چنین تأثیری دارد. این واقعه تنها مربوط به خیرآباد یا طلاب آن نیست؛ سوگنامه‌ای است برای هر کسی که دل در گرو علم، دین، معرفت و میراث اسلامی دارد.

در دل خود فکر می‌کردم اگر آن روز در حوزه بودم شاید می‌توانستم کاری انجام دهم؛ شاید چند کتاب را نجات می‌دادم، قفسه‌ای را بالا می‌کشیدم یا کتابی را به جای امن‌تری می‌بردم یا شاید… اما نبودم. و همین «نبودن» هنوز چون خاری در دلم مانده است. روزی که بازگشتم و نخستین نگاه به بخش آسیب‌دیده افتاد، احساس کردم بخشی از وجودم کم شده است. از میان حدود سی درصد بخش‌های آسیب‌دیده، گفته شد که تقریباً یک‌چهارم به‌طور کامل از بین رفته است؛ کتاب‌هایی که دیگر بازنمی‌گردند و نسخه‌هایی که شاید سال‌ها برای یافتن و فراهم‌کردن‌شان تلاش شده بود. این‌ها تنها کاغذ و جوهر نبودند؛ عمر، تجربه و جان خردمندان گذشته بودند.

با همه‌ی تلخی‌ها، حقیقتی روشن باقی است:
این حادثه هرچند جسم کتابخانه را زخمی کرد، اما روح حوزه و روح علم را نیرومندتر خواهد ساخت.

این واقعه، با تمام سنگینی‌اش، می‌تواند انگیزه‌ای برای بازسازی، نوسازی و تقویت کتابخانه باشد. گاهی حوادثی که ویران می‌کنند، در بطن خود سازندگی می‌آورند.

امروز که به آن می‌نگرم، این حادثه را آزمونی می‌بینم؛ آزمونی برای محبت ما به علم، میزان دلبستگی‌مان به کتاب و میزان نیازمان به چنین مراکز علمی. کتابخانه‌ها فقط مکان‌هایی آرام در گوشه‌ی زمین نیستند؛ قلب‌هایی هستند که برای جهان اسلام می‌تپند.

در پایان حادثه، حوزه پویش کمک‌رسانی برای بازسازی کتابخانه را اعلام کرد؛ حرکتی که نه فقط این زخم را ترمیم می‌کند، بلکه فصل تازه‌ای از همت، بازسازی و طنین قدم‌های طلاب در راهروهای کتابخانه را آغاز می‌کند و نشان می‌دهد علم در این سرزمین هنوز حرمت دارد و فراموش نمی‌شود.

  • نویسنده : محمدعادل بالش‌زر(درکانی)