بهار
بده ساقي مسلسل وار مي را / كه از مي به نديدم هيچ شَي را
بهاراست و بيا تا سركشيم مست / ز در بيرون كشانيم نعش دَي را
به رغم خار از چشم خزان دور / گلي بو ييم و برداريم نَي را
به پاي ني بگيريم دست ساقي / بَدَل سازيم به جامي ملك كَي را
به كام دل كشيم همگام با يار / به تنگ آريم حسود سُست پَي را
يكـي جـامـي ز ملك جاودان به / چو بسمل يك خمار چشم وي را

 

 

 

 

 

پيك بهاران
خبر پيك بهاران ز ره آمد به شتاب / مژده بر غنچه كه بگشا مژه از نرگس خواب
صحن بستان همه با خون جگر بلبل شُست / ميل گل را به سر افتاد اگر شور خضاب
چهره آراي شد از شوق شقايق به شفق / عطر بر سوسن تر بيز و بكش سنبل تاب
برگ احرام كش از قامت رعنا چون سرو / که به قانون گلستان همه عیب است  حجاب
چهره از خار حوادث به سر گلبن كش /  گرد اغيار ز رخسار بشوران ز سحاب
جعد گيسو بگشا از نفس نرم نسيم / زلف را چين بشكن ز اشك سحر عنبر ناب
بلبلان را همه بين طوق وفا بر گردن / غنچه را بين كه رخ از خار ستم بسته نقاب
پاك كن حرف جفا از ورق دفتر دل / بنويس حرف وفا بر سر هر برگ و كتاب
مطربا همره بلبل به نوايي سر كن / جاي وِرد سحري نغمه اي با چنگ و رباب
ساقيا توبه شكست است تو هم خُم بشكن /    موسم گل ننويسند گنه را به حساب
ما كه بد نام جهانيم چه به بام و چه به دام / هدف زخم زمانيم چه خمار و چه خراب
بسملا تا كه بهار است و نگار است به باغ / ياري از خار مخواه رسـم وفا را ز غـراب

برگرفته از (بسمل در مسیل عشق)

اثر:غلامعلی تیموری (بسمل)

این کتاب در حال چاپ می باشد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.