همـه گناه
اي دل شبي به  فكر گناهان نه اي چرا / با اين همه گناه، پريشان نه اي چرا
از رفته ها نخورده حسرت و از گفته ها دريغ / از كرده و نكرده پشيمان نه اي چرا
نه بيمي را زمرگ و نه خوفي ز روز حشر / از دفتر حساب هراسان نه اي چرا
غافل ز حق و در پي شهوات و کيد نفس / آگه ز دشمني آدم وشيطان نه اي چرا
عمري به نا صواب رساندي به سر وليك / مرگ در كمين و برگ به دامان نه اي چرا
تن در رضاي نفس و نفس بي رضاي حق / ترك از فساد و پشت به خذلان نه اي چرا
عمر عزيز صرف هوس كردي  و هنوز /  نادم ز فوت و مايل جبران نه اي چرا
از امر سخت غافل و بسمل به نهي خوش / از حشر و نشر خائف و لرزان نـه اي چرا

ميزان
واي آن دمي كه روز رسد بر فراز ما / ميدان سرخ حشر شود تاخت و تاز ما
واي آن دمي كه پرده بخيزد ز خير و شر / بيرون فتد ز پرده ي اعمال راز ما
واي آن دمي كه دفتر اعمال گسترند / در معرض قبول نيايد نماز ما
واي آن دمي كه جمله ي اعضا گواه شوند / بر خيزد از ميان همگي احتراز ما
واي آن دمي كه پلّه ي ميزان كشند پيش / جز بار معصيت نبود بر تراز ما
واي آن دمي كه بر سر دوزخ كشند پُل / نبود ره گريز به جز سوخت و ساز ما
واي آن دمي كه سود نبخشد به هيچ وجه / آه و فغان و ناله و سوز و گداز ما
بسمل بگير دامن فضلش كه جز به فضل/ زيرا به عـدل مـي نشود حـل نيـاز ما

از نام تو
هر جا كه شدم ديدم از نام تو مي گفتند / بر هر چه نهادم گوش پيغام تو مي گفتند
در مسجد و ميخانه با سبحه ي صد دانه / رندانه به هر دانه از دام تو مي گفتند
هر جا كه نظر كردم بر هر چه گذر كردم / آحاد تو مي خواندند ارقام تو مي گقتند
هم عاقل و ديوانه هم ساقي و پيمانه / با ساغر مستانه از جام تو مي گفتند
هر يك به  قديمي ات انعام تو  مي گفتند / با تقنطوي سابق ارحام تو مي گفتند
هـر ذرّه اي از ذرّات در عالم مـوجودات / با بسمل و با صلوات اعلام تو مي گفتند

الله
چار حرف ست نام الله اي عمو / هر چه از وي كم كني يابد رفو
گر ز الله كم كني حرف الف / بي الف لله ماند خاص او
گر ز لله كم كني يك لام را / هم به جاي خويش مي ماند لَهُ
از لَهُ گر لام ديگر كم كني / هست ثابت بر كمال خويش هُ
پوست را از  بهر مغزش مي خرند / نغز مغزان رشيد مغز جو

 

برگرفته از (بسمل در مسیل عشق)

اثر:غلامعلی تیموری (بسمل)

این کتاب در حال چاپ می باشد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.