بیش از یک دهه پیش (سال ١٣٩٠) برای اولین بار دیدمش. پیرمرد تماس گرفت و گفت: «می‌خواهم تغییراتی در دیوان اشعارم بیاورم.» گفتم: «در خدمتم.» آمد خیرآباد. نشستیم و تغییراتی در دیوانش آوردیم. نگاهی به اشعارش (که هنوز چاپ نشده بود) انداختم. چنان زیبا و جذاب بود که دلم نمی‌آمد صفحه کامپیوتر را ببندم.

بیش از یک دهه پیش (سال ١٣٩٠) برای اولین بار دیدمش. پیرمرد تماس گرفت و گفت: «می‌خواهم تغییراتی در دیوان اشعارم بیاورم.» گفتم: «در خدمتم.» آمد خیرآباد. نشستیم و تغییراتی در دیوانش آوردیم. نگاهی به اشعارش (که هنوز چاپ نشده بود) انداختم. چنان زیبا و جذاب بود که دلم نمی‌آمد صفحه کامپیوتر را ببندم.

این اولین دیدار من با خلیفه غلامعلی تیموری (بسمل باخرزی) بود ولی آخرینش نه، از آن روز به بعد بارها خدمتش رسیدم  و با او نشستم، گاهی تنها، گاهی با خانواده، گاهی با طلاب. گاهی هم با تماس تلفنی جویای احوال هم می‌شدیم. هر گاه حالش را می‌پرسیدم شاکر بود. خداوند در کلام خود گفته است که بندگان شکرگزارم کم‌اند. او به حق از همین گروه کم شکرگزاران بود.

گر شود صد زبان به هر موئي
همه باشند در ثنا گوئي

شكر يک نعمت تو نتوانند
جز به عجز و قصور درمانند

(دیوان بسمل باخرزی)

تلخ و شیرین روزگار را چشیده بود، اما جز شیرین بر زبان نمی‌آورد.

در مجلسش خسته نمی‌شد آدم، از بس خوش‌سخن بود. نمی‌گویم دروازۀ خانۀ گلی‌اش را بر کسی نمی‌بست، چرا که منزلش اصلا «در» نداشت که بر روی کسی ببنند؛ ته کوچه‌ای تنگ که وارد می‌شدی کاخ کوخ‌مانند شاعر داستان ما بود. همه مهمانش می‌شدند و از مجلسش فیض می‌برند. آغوش مهر ومحبتش بر همه باز بود. مریدان و هواخواهانش از همه جا به دیدارش می‌شتافتند و او محبت را با همه تقسیم می‌کرد.
درخت سایه‌وری بود که هر مسافر در سایه سارش می‌آرمید و از خنکای شاخ و برگ کلام و بیانش دل‌‌آسوده می‌شد. مصداق بارز: «هرکه در این سرا درآید، نانش دهید و از ایمانش مپرسید.»

چشمه‌ای زلال و گوارا بود که تشنگان از دور و نزدیک گرداگردش جمع می‌شدند و از آب گوارای کلامش سیراب می‌گشتند.
به قول سعدی شیرازی:

کس نبیند که تشنگانِ حجاز
به سرِ آبِ شور گرد آیند

هر کجا چشمه‌ای بوَد شیرین
مردم و مرغ و مور گرد آیند

شاعر شکرکلام داستان ما عارفی عاشق بود. اعتقاد و باور داشت آنچه به شهادت آیۀ «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ» خدا نزد انسان به امانت نهاده است، «عشق» است. به همین دلیل عاشق‌ترین انسانی بود که دیدم. عشق به همه؛ به خدا، به انسان، به همه چیز و همه کس. دیوان اشعارش سرتا سر عشق است؛ از عشق می‌گوید و از عشق می‌سراید. قریب به هفتصد بار در دیوانش از عشق و مشتقاتش سخن گفته است. شاید زیباترینش غزل «چله عشق» است. لطافت را در سخنش ببینید:

عاشقم عاشق به عشق و عشق ايمان من است
مذهبم مهر و محبّت عهد و پيمان من است

كيشم عشق و مشرب عشق و مسلك و آئينم عشق
عاشق و عاشق‌پرستي صدق برهان من است

آبم عشق و خاكم عشق و بادم عشق و نار عشق
عاشقي معجون جسم و جوهر جان من است

خنده عشق و گريه عشق و ناله عشق و آه عشق
عشق شور و شيون و فرياد و افغان من است

مقصد و مقصودم عشق و مطلب و مطلوبم عشق
عاشق و عاشق وشي آغاز و پايان من است

در طريق عشق و پاي عشق و كوي عاشقي
رنج گنج و زخم مرهم درد و درمان من است

دعوي عشق و نشان تير عشق از شست عشق
شاهد خون گلويم زخم پنهان من است

در مناي عاشقي و قتل گاه عاشقان
شيوۀ عاشق كُشي اسرار جانان من است

پیش چشم منکرانِ عشق و سرّ عاشقی
عشق کفر و مهر فسق و حبّ عصیان من است

جرم من عشق و گناهم عشــق و دل دادن به عشق
عشق «بسمل» مايـه‌ي يك عمـر نقصـان مـن است

(دیوان بسمل باخرزی)

شاعر عارف، خلیفه غلامعلی تیموری در اولین روز ماه مبارک رمضان آسمانی شد. خیل جمعیت در آخرین ایستگاه عالم خاک، بدرقه‌اش کردند. در مراسم تشییعش سخنواران داد سخن راندند و در مناقبش گل گفتند و در سفتند.

عرفی می‌گوید:

چنان با نیک و بد عرفی، به سر بر کز پس مردن
مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند

بسمل باخرزی را دیروز مسلمانان نه با آب زمزم که با آب دیده شستند و حتم دارم اگر هندوان بر جنازه‌اش دست می‌یافتند به بهترین شکل می‌سوزاندند.

گفت کسی خواجه سنایی بمرد
مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد

کاه نبود او که به بادی پرید
آب نبود او که به سرما فسرد

گنج زری بود در این خاکدان
کو دو جهان را بجوی می‌شمرد

قالب خاکی سوی خاکی فکند
جان خرد سوی سماوات برد

(غزلیات مولانا

  • نویسنده : حسین سلیمانپور