ادب پارسي داشتههاي خود را مرهون بزرگان زياديست كه در راه اعتلاي آن از خود آثار ماندگاري برجاي گذاشتهاند بزرگ مردانی همچون سعدي، فردوسي، حافظ … شايد كمتر كسي را بتوان يافت و يا اصلا نتوان يافت کسی را كه در شعر و شيدايي سر و سرّي داشته باشد و با شعر حافظ بیگانه باشد.خواجه […]
ادب پارسي داشتههاي خود را مرهون بزرگان زياديست كه در راه اعتلاي آن از خود آثار ماندگاري برجاي گذاشتهاند بزرگ مردانی همچون سعدي، فردوسي، حافظ …
شايد كمتر كسي را بتوان يافت و يا اصلا نتوان يافت کسی را كه در شعر و شيدايي سر و سرّي داشته باشد و با شعر حافظ بیگانه باشد.
خواجه حافظ ملقب به “لسان الغيب” در اوائل قرن هشتم هجري در شيراز ديده به جهان گشود. دهخدا ميگويد: اطلاع دقيقي از خانواده حافظ در دست نيست(1). ولي قزويني آورده: ارباب اخبار چنين آوردهاند كه جد عالي تبار ايشان از كوپاي اصفهان است بجهت بعضي از موانع در ايام سلطنت اتابكيه از آنجا به شيراز آمده و توطن نمودهاند اسم والد امجد خواجه حافظ بهاءالدين و مدار معيشت او به تجارت مي گذشته و هميشه سلسله ايشان صاحب مكنت بودهاند(2).
حافظ در كودكي از سايه پدر محروم گشت و مادرش به جهت شفقتي كه به حافظ داشت او را به يكي از اهل محل سپرد تا اينكه آن مرد نيز او را رها كرد و شمس الدين مجبور شد شروع به كار كند و ضمن كار به آموزش و حفظ قرآن پرداخت. به نقل آمده كه: درآمد روزانه خود را به سه قسم تقسيم ميكرد؛ ثلثي را براي خود بر ميداشت و ثلثي را به استاد مكتب خانه مي داد كه به او قرآن ميآموخت و حصه ديگر را در راه خدا صدقه مي كرد. او همينطور به آموزش علوم اسلامي و علم كلام پرداخت. بخشي از اشعار اوگوياي ايناند كه به علم كلام تسلط داشته و از حاشيه نويسي وي بر تفسير كشاف واضح ميگردد كه در تفسير و علوم قرآني بالاخص قراءات يد طولايي داشت. و سمرقندي مينويسد: در علم موسيقي و ادوار صاحب فن است و چندين نسخه درين علم تاليف كرده است(3).
در معارف و معاريف آمده: حافظ در اثر اشتغالش به حاشيه زدن بر كشاف زمخشري و مطالعه و تدريس به ترتيب و تنظيم ديوان خود نرسيده(4).
عصر حافظ
عصر حافظ را ميتوان يكي از دوره هاي پرآشوب حكومت ايران دانست. راوندي مينويسد: مطالعه تاريخ ايران در دوره فترت بين مرگ سلطان ابوسعيد آخرين پادشاه ايلخاني و استيلاي اميرتيمورگوركاني متضمن شرح و هرج مرج عجيبي است كه در اين ايام بر اثر قيام مدعيان عديده سلطنت و كشمكشهاي دائمي ايشان پديد آمده بود (5).
و نیز آمده: صفت اصلي آن عصر ناامني بود و اين امر در اشعار و آثار ادبي حافظ منعكس ميباشد(6).
يكي از مدعيان سلطنت در اين ميان آل مظفر بود گرچه از جهات بسياري با دولت هاي همعصر و قبل و بعد خود مشابه بود ولي دو ميزه خاص داشت اول گستردهگي حكومت آنها و ديگري وجود بزرگاني همچون حافظ شيرازي كه در مدح سلاطين و امراي آن شعر بسرايد.
علامه شبلي در مورد حكومتهاي زمان خواجه مينويسد: در زمان وي حكومات چندي در شيراز تاسيس يافته بود و خوشبختانه همهيشان داراي فضل و هنر و جانب ارباب دانش و شعر و سخن را گرامي ميداشتند.
و آمده: عصر جواني او مصادف بوده با امارت شاه شيخ ابواسحاق اينجو(7).
شاه ابواسحاق گرچه ادب دوست و هنرپرور بود ولي عياش و رفاه طلب نيز بود و بعد از او امير مبارزالدين محمد مظفر بر تخت حكومت نشست و او بر خلاف ابواسحاق، فردي بسيار مذهبي و متعصب بود.
شبلي مينويسد: محمد بن مظفر مردي بود نهايت درجه متشرع وقتي كه بر تخت نشست براي هر جا يكنفر محتسب مقرر داشته و تمامي ميخانهها را حكم كرد بستند(8).
مصاحب يادآوردميشود كه: سختگيري و تعصب امير مبارزالدين باعث رنجش حافظ شده بود.
بعد از محمد فرزندش شاه شجاع بر تخت نشست و شاه شجاع نيز مانند پدرش با حافظ رابطه خوبي نداشت. و اين اختلاف زايئده دسيسهي بعضي افراد منصب طلب بوده است.
باستاني پاريزي در مورد علاقه شاه شجاع به هنر مينويسد: شاه شجاع كه خود شاعر و اهل ذوق و هنرمند و خطاط بود خصوصا هنرمندان را سخت تشويق ميكرد(9).
شاه شجاع در پي اين بود تا كه به نحوي خواجه را بيازارد تا اينكه بدو خبر رسيد كه حافظ چنين سروده:
گر مسلماني همين است كه حافظ دارد*****واي اگر از پس امروز بود فردائي
شاه شجاع خواست تا بدين بهانه پاپوشي براي حافظ درست كند مبني بر اينكه حافظ قيامت را قبول ندارد يا اينكه نسبت به آن شك دارد و بدين سبب او را شكنجه دهد. از قضاي روزگار آنروزها مصادف بود با ورود مولانا ابوبكر تايبادي به شیراز خواجه حافظ خود را به مولانا تايبادي رساند و ماجرا را بازگو كرد. مولانا گفت كه در بالاي غزل خود بيتي و مقطعي بياور كه نشان دهد گوينده اين بيت كس ديگري است و حافظ اينچنين سرود:
دي دو بيتم چه خوش آمد كه سحرگه ميگفت ***** با دف و بربط و ني مغبچه ترسائي
آنچه از نوشتههاي شبلي بر ميآيد علت اختلاف بين حافظ و شاه شجاع وجود فردي به نام خواجه عماد بوده كه از نظر حافظ وي فردي رياكار بوده و نگرش حافظ با وي همخواني نداشته است.
بعد از شاه شجاع، شاه منصور به حكومت رسيد و در زمان حكومت وي بوده كه تيمور به شيراز حمله كرد.
و حافظ بنا بر نوشته سيرهنويسان در سال 792 دارفاني را وداع گفت.
حافظ و دربار
يكي از نكات ملموس در اشعار شاعران و زندگيشان تعلق خاطر آنها به دربارها ميباشد چرا كه نادر شاعري مثل نظامي گنجوي را ميتوان يافت كه به دربار بياعتناء بوده باشد. در تاريخ ايران كمبريج 5/528 آمده: : مگر نظامي، تمام شعراي ديگر وابسته دربار بودند.
حافظ نيز از اين قاعده مستثني نبوده است. گرچه بعضي براين باوراند که او با دربار تعلق خاطري و چشم داشتي نداشته دولتشاه سمرقندي از جانبداران اين نظريه ميباشد وي مينويسد: در روزگار دولت آل مظفر در ملك فارس و شيراز مشاراليه بوده اما از غايت همت بدنياي دون سر فرود نياوردي و بيتكلفانه معاش كردي چنانچه ميگويد:
سرمست در قباي زرافشان چو بگذري ***** يك بوسه نذر حافظ پشمينه پوش كن
يكي ديگر از افرادی كه داراي اين نظر بوده مصطفي رحيمي نگارنده كتاب حافظ انديشه ميباشد وي در اين كتاب خود جهت شناساندن حافظ سعي بليغ و جهد وسيعي را متحمل شدهاست؛ وي نيز براين باور است كه حافظ به دربار تعلق و چشمداشتي نداشته و درپايان مبحث اشعار مدحيه حافظ مينويسد: تكرار ميكنيم كه يك چيز توجيه كننده كار حافظ در اين باره است كه شاعر ملك و آبي نداشته كه از آن راه آب و نان بخورد و چون جامعه هيچگونه مددي به اين شاعر حقيقتپرست و پاكباز نميرساند به ناچار مجبور بود كه برای امرار معاش خود از فلان امير درحد اعتدال مدح بگويد تا وظيفه برسد و ادامه زندگي ميسر گردد و پيداست كه شاعر تا چه اندازه از اين كار رنج ميبرده است(10).
خود آقاي رحيمي در ابتداي مبحث مذكور مينويسد: كار بد، بد است حال هر كس انجام دهد. بنا براين قاعده اين توجيه ايشان پذيرفته نيست.
بايد يادآور شويم كه اشعار حافظ خلاف اين باور را بيان ميدارند در ابيات وي آمده:
شاه هرموزم نديد و بي سخن صد لطف كرد ***** شاه يزدم ديد و مدحش گفتم و هيچم نداد
و يا در غزل 153 در مدح منصور ميگويد:
شهنشاه مظفر شجاع ملك و دين منصور ***** كه جود بيدريغش خنده بر ابر بهاران زد
ذكر صفت جود در اين بيت خود بيانگر چشمداشت حافظ از وي بوده است.
علاوه براين برخي از غواصان درياي ادب فارسي نيز براين باورند كما اينكه شبلي بيان داشته: صاحبان تذكره عموما مينويسند كه خواجه صاحب از علائق دنيوي آزاد بوده و از سلاطين و امراء بينياز ميزيست ليكن از كلام خود او نميشود اين را تصديق نمود در زمان او فرمانرواياني كه در شيراز گذاشتهاند در مدح همه آنها قصائد او موجودند و شيوه و اسلوب قصائد همان شيوه و اسلوب عامه قصيده سرايان است.
شبلي در ادامه با ذكر ادلهاي از مدح حافظ در مورد شاهان و امراء كلام خود را ثابت ميكند و مينويسد: البته اين فرق هست كه تمام معاصرين او بلكه پيشروان و استادان بوسايلي بینهايت وهنآور متوسل شده … ولي خواجه حافظ از اين رذالت و سفالت بري و پاك است او مدح مينوشت و ميفرستاد چنانچه صلهاي مييافت بهتر و گرنه اين را كه مقدر يا قسمت نبود ميگفت وخاموش مينشست. سروده:
بسمع خواجه رسان اي رفيق دوست شناس ***** به خلوتي كه در او اجنبي صبا باشد
لطيفهاي بميان آور خوش بخندانش ***** به نكتهاي كه دلش در آن رضا باشد
پس آنگهي ز كرم بپرس به لطف ***** كه گر وظيفه تقاضا كنم روا باشد
اينها همه دلايلي بر ايناند كه وي نيز مانند ديگر شاعران به دربار تعلق داشته و از حكام و امراء صله دريافت مينموده است.
شعر حافظ
به صراحت اقرار ميكنم كه در آن حد نبوده و نيستم كه بتوانم در مورد شعر حافظ و دلانگيزي آن چيزي بگويم يا بنويسم ولي بنا بر حسب ارادت به آن خواجه سخنان نغز تني چند از ادب دوستان را بازنويسي ميكنم تا اداي ديني بدان خواجه باشد.
شبلي در مورد كلام حافظ و چگونگي درك وتاثيرپذيري از آن مينويسد: بايد دانست كه جذبهي رندي و سرمستي بر خواجه غالب بوده است و در تمام كلام او اين جذبه يافت ميشود ولي با يك جوش و خروشي كه در زندگي هزار ساله شعر فارسي نميشود نظير آن را پيدا كرد. براي بدست آوردن ميزان و اندازه آن لازم است كه اول حال يك رند سرمست را بخاطر آوريم كه هنگامي كه در جوش و خروش سرمستي است چه خاطرات و خيالاتي در دلش پيدا ميشود(11).
دكتر شفق نيز با ذكر مطالبي از اين دست، در مورد تاثير عرفان بر شعر حافظ مي نگارد: روح بزرگ و فكر تواناي حافظ همانا از ذوق عرفاني حافظ بود كه در وجود او بكمال آمد و مسلكي كه سنائي و شيخ عطار و جلالالدين و سعدي هر يكي به زبان بياني از آن تعبير كرده بودند در حافظ بعمق تاثير و اوج تعبير خود رسيد و مطالبي را كه ديگران بتفصيل گفته بودند او در ضمن غزلهاي نغز كوتاه بهتر و شيرينتر ادا كرده است(12).
حسن انوري در مورد آموزهها و درس و پندهاي موجود در غزلهاي حافظ مينويسد:
حافظ داراي عواطف تند و شورانگيز بود نيروي زندگي و دلبستگي به زيباييها روح اميدواري در اشعارش آشكار است، خواننده شعرش را به روشنايي فرا ميخواند از غم خوردن پرهيز ميدهد عشق را مايه اصلي زندگي ميداند كه در نظر او معنا وسيعي دارد عشق به خداوند، بندگي خداوند از روي عشق، عشق به حقيقت و عشق به هر چيز زيبا و پاك و زلال است(13)
نه تنها ایرانیان بلکه غربیان ادبدوست نیز به شیوایی و زیبایی کلام و غزلیات حافظ اعتراف نمودهاند. سرگور اوزل درباره حافظ و سرودههای او مینویسد: سبک سخن وی روشن و متناسب بیعیب است و از مراتب کمال علم و بلوغ دانش او حکایت میکند و نشان میدهد که چگونه بر بواطن و حقایق اشیاء بیش از ظواهر امور نظر داشته است لیکن از همه بالاتر آنکه کلام او بقدری جذاب و فتان است که هیچ یک از شعراء دیگر از این حیث به پایه او نمیرسد(14).
مذهب حافظ
در مورد مذهب عرفا و بزرگ مردان ادب پاسي سخنها به ميان آمده و هر فرقه در صدد ايناند تا وي را هم مذهب خود قرار داده و او را بعنوان برگ برندهاي در اختيار داشته باشند و بعضي بر اين انديشهاند كه بزرگان و عرفاء را نبايد در فروع مختص مذهبي خاص دانست. اين سخن پذيرفته هيچ مجمعي نيست و نخواهد بود.
طي اين مبحث در پي آنیم تا با ذكر ادلهاي پرده از مذهب حافظ برداریم.
در اين باب ادلهي متعددي وجود دارد كه به ذكر چندتا از آنها بسنده ميكنيم.
در كتابِ “درباره حافظ” آمده: پروفسور ريان ريپكا در مورد مذهب حافظ مينويسد: اشعاري كه حاكي از تشيع است تقريبا در هيچ يك از نسخ قديمي يافت نميشود و اگر در بعضي نسخ احيانا يافت گردد نياز به تحقيق دقيق دارد در حالي كه كريمسكي حافظ را يك شيعه پروپا قرص ميداند محمد قزويني كه انديشه خود را به رسميت تسنن در شيراز آن روزي ميگذارد از احتمال سني بودن حافظ متحسر است (15)
خرمشاهي نيز در كتاب “چارده روايت” در شرح يك بيت مينويسد: اگر بر مبناي نگرشي كلام اشاعره كه حافظ نيز از آنان است … (16)
همه اهل دانش ميدانند كه اشاعره يكي از فرق كلامي اهل سنت است.
و حتي يكي از اعتراضاتي كه بر حافظ ميشود همين است كه اشعارش موافق با عقيده اشعري است. چنانچه آمده: سوم آنكه اشعارش موافق اصول مذهب اشعري است كه علماي اماميه آن را باطل ميدانند(17)
دكتر محمدجعفر جعفري لنگرودي در شرح يك بيت شعر مينويسد: هر چند كه ميگويند ابنيمين شيعه و شاعر سربداران است ولي اين شعر او نشان مي دهد كه او شيعه نبوده و مانند حافظ از اشاعره است (18)
علي اكبر دهخدا در لغت نامه گرانسنگ خود در بند هفتم مينويسد: در بعضي از نسخ خطي جديد بعد از اين بيت عبارت ذيل را آوردهاند:
شهنشي كه سحرگاه روز فطرت بود *****غرض وجود شريفش ز خلقت انسان
مكرمي كه زلطف قديم لميزلي ***** حديث منقبتش گشته زيور قرآن
امير ملك ولايت كه مبدأ شد ز حال ***** براي مدحت او مستعد نطق زبان
ولي در هيچ يك از نسخ قديمه…. بهيچ وجه من الوجوه از جمله مزبور اثري نيست و بدون شك الحاقي ميباشد از متاخرين عهد صفويه بقصد اينكه خواجه را نظر به بعضي مصالح شيعه قلمداد كنند(19)
اگر توجه شود آنچه از نوشته مرحوم دهخدا مستفاد ميشود دالّ براين است كه بعضي اشعار كه گرايش شيعي حافظ را نشان ميدهند الحاقي بوده و ديگر اينكه وي سني مذهب بوده است.
و از نظر تاريخي مذهب حكام شيراز و مردم آن سامان در آن زمان اهل تسنن بوده است چنانچه از قول قزوینی مستفاد میگردد و حكومت آلمظفر كه در زمان خواجه بر تخت نشسته بودند اهلتسنن بودهاند. وجود وزير سني مذهب خود شاهدي قانعكننده بر اين مهم ميباشد، آمده: چون مملكت بر امير مبارزالدين محمد قرار گرفت بعد از تامل بسيار قرعه اختيار وزارت بر خواجه برهان الدين فتح الله واقع شد و پدر سعيدش كمالالدين ابوالمعالي وزير عالي مقدار بود و نسب ايشان به اميرالمومنين عثمانبن عفان (رض) ميرسيد(20).
و يا وجود نام خلفاي راشدين بر سكههاي مضروب در زمان شاه شجاع دليلي ديگري بر اين مدعاست. آمده: بر يك روي سكه اين عبارت منقوش است: لا اله الا الله محمد رسول الله ودر چهارگوشه ديگر نام خلفاي اربعه يعني ابوبكر و عمر و عثمان و علي منقوش است.
خواجه در مدح شاه شجاع میسراید:
مظهر لطف ازل روشنی چشم امل ***** جامع علم و عمل جان جهان شاه شجاع
در راستاي شيعه معرفي كردن حافظ برخی تلاشهاي دست وپا شكسته زيادي انجام دادهاند كه نظر انداختن به آنها خالي از خير نخواهد بود در كتابي به نام “حافظ شاعري كه از نو بايد شناخت” نوشتهی م. مستشار سعي براين شده تا با گردآوري بعضي از غزليات خواجه چنان تفسير كند كه منظور خواجه در اين غزليات اهل بيت و ائمه بوده است در غزل 327 حافظ آمده:
مرا عهديست با جانان كه تا جان در بدن دارم ***** هواداران كويش را چو جان خويشتن دارم
صفاي خلوت خاطر از آن شمع چگل جويم ***** فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم
وي مينويسد: منظور از شمع در بيت دوم حضرت فاطمه است كه پس از فوت رسولالله اشكبار بود و فرزندان دختر و پسر از آن ماه ختن است(21)
نگارنده فقط بعضي از كلمات را اينگونه ترجمه كرده و بيت را ترجمه نكرده تا معناي آن فهميده شود.
آقاي ابهري كه يكي از شارحين ديوان حافظ است در مورد شمع چگل مينويسد: چگل شهري در تركمنستان كه زنان آن به زيبارويي شهرت داشتهاند و در ضمن شمع سازي آن شهر نيز معروف بوده است. و شمع چگل به كنايه منظور معشوقه زيباست. حال خود تصور كنيد آقاي يا خانم مستشار چه خدمتي به حافظ كرده است.
نویسنده: عصمت الله پورمحمد تیموری
منابع ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1- دهخدا، علي اكبر، لغت نامه، چاپ دوم از دروه جديد 1377 ، 6 /8532
2- فخرالزماني عبدالنبي، تذكره ميخانه با تصحيح و تنقيح و تكميل تراجم باهتمام احمدگلچين معاني، تهران، اقبال، 1375، صفحه 85
3- سمرقندي، امير دولتشاه، تذكره الشعراء، به همت محمد رمضاني، انتشارات پديده خاور، بيجا، سال1366. صفحه 231
4- حسيني دشتي، مصطفي، معارف و معاريف، تهران، آراية 1385، 2/803
5- راوندی، مرتضي، تاريخ اجتماعي ايران، انتشارات نگاه، چاپ دوم 6 / 138
6- آ. اس. لمبتون، مجموعه مقالات درباره حافظ،گردآوري و تنظيم اكبر خداپرست، تهران، انتشارات هنر و فرهنگ، چاپ اول 1363، ص 218
7- مصاحب، غلامحسين، دائرة المعارف فارسي، شركت سهامي كتابهاي جيبي وابسته به انتشارات امير كبير، تهران،1387، 1/827
8- نعماني، شبلي،شعر العجم يا تاريخ شعر و ادبيات ايران، ترجمه سيد محمد تقي فخر داعي گيلاني، تهران، دنياي كتاب 2/186
9- باستاني پاريزي، پهلوان گرز هفده من ( شاه منصور )، ناشر كتاب سعدي، چاپ اول از سعدي، 1369ص 58
10- رحیمی؛ مصطفی؛ حافظ اندیشه؛ نشر نور؛ تهران؛ چاپ اول؛ 1371؛ ص227
11- نعماني، شبلي،شعر العجم يا تاريخ شعر و ادبيات ايران، ترجمه سيد محمد تقي فخر داعي گيلاني، تهران، دنياي كتاب 2/197
12- رضا زاده شفق، صادق، تاريخ ادبيات ايران، تهران، آهنگ، 1369 ص 311
13- انوری؛ حسن؛ فرهنگ اعلام؛ نشر سخن؛ 1387 تهران 1 / 588
14- براون، ادوارد گرانويل، تاريخ ادبيات ايران از سعدي تا جامي، ترجمه علي اصغر حكمت، تهران، مرواريد، 1366، 3/ 388
15- ريپكا، مجموعه مقالات درباره حافظ،گردآوري و تنظيم اكبر خداپرست، تهران، انتشارات هنر و فرهنگ، چاپ اول 1363، ص 247
16- خرمشاهي، بهاء الدين، چارده روايت، تهران، كتاب پرواز، 1367 ص 341
17- براون، ادوارد گرانويل، تاريخ ادبيات ايران از سعدي تا جامي، ترجمه علي اصغر حكمت، تهران، مرواريد، 1366،3/ 401
18- جعفري لنگرودي، محمد جعفر، راز بقاي ايران در سخن حافظ، تهران، كتابخانه گنج دانش، چاپ اول، 1368، ص 44
19- دهخدا، علي اكبر، لغت نامه، چاپ دوم از دروه جديد 1377 ،6/8528
20- كتبي، محمود، تاريخ آل مظفر، به اهتمام و تحشيه دكتر عبدالحسين نوائي، تهران اميركبير، 1364، ص46
21- م. مستشار، حافظ شاعري كه از نو بايد شناخت، ناشر مولف، 1370، ص163
22- دیوان حافظ به کوشش عبدالله ابهری؛ نشر طلایه؛ تهران؛ چاپ اول 1384؛ غزل 327 صفحه679






Saturday, 13 June , 2026